تیپ 83 روایتی از رزم و شهادت طلاب رزمنده

ادبی
Typography

سال‏ها از دوران دفاع مقدس می‏گذرد و این در حالی است که بسیاری از وجوه و زوایای این دوران برای نسل فعلی و آیندگان بیان نشده است. در این میان گاهی در باره حضور روحانیت در هشت سال دفاع از ایران اسلامی شاهد طرح شبهاتی هستیم. برخی با بی‏پروایی تاکید دارند که روحانیون در جبهه حضور نداشتند.

در سال 1370 سید محمد علی دیباچی با حمایت حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی اقدام به ضبط و ثبت خاطرات طلاب رزمنده تیپ مستقل تبلیغی- رزمی 83 امام جعفر صادق(ع) کرد. این کتاب در 27 سال چندین نوبت چاپ شده است. ولی به نظر نگارنده سطور این ستون، متاسفانه این کتاب آنگونه که باید معرفی نشده است.

بد نیست بدانید؛ تیپ مستقل تبلیغی- رزمی 83 امام جعفر صادق(ع) تیپ ویژه روحانیون رزمی و تبلیغی است که در زمان دفاع مقدّس فعالیّت داشت. در حال حاضر این تیپ در قم مستقر است و هر سال با برگزاری دوره‏های آموزش نظامی پذیرای طلاب است. تعداد شهدای روحانی در هشت سال دفاع مقدس بالغ بر 3 هزار و 417 نفر بوده است. در این دوره از هر هزار طلبه 40 نفر به شهادت رسیده‏اند، طبق آمار در بقیّه اقشار از هر هزار نفر 4 نفر شهید شده‏اند. این در حالی است که خیلی از روحانیون به صورت گمنام به جبهه می‏رفتند و بعضی در جبهه لباس روحانیّت نمی‏پوشیدند و به صورت یک بسیجی اعزام می‏شدند.

بسیاری از اینان در مسئولیت‏های دیگری غیر از کار تبلیغی و فرهنگی در جبهه حضور می‏یافتند. این آمار مربوط به شهدای دفاع مقدس است و آمار شهدای روحانیّت در زمان رژیم طاغوت و در زمان انقلاب که به صورت‏های مختلف (ترور و ...) شهید شده‏اند، را شامل نمی‏شود. این کتاب دومین مجموعه از خاطرات روحانیان رزمنده است که واحد ثبت خاطرات تیپ مذکور تهیه، جمع‏بندی و تدوین کرده است و انتشارات حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی در همان سال آن را به چاپ سپرده است.  این اثر در دوازه قسمت به روایت خاطرات شش طلبه رزمنده می‏پردازد. روایت اینان به همت سید محمد علی دیباجی در 107 صفحه خواندنی تقدیم خوانندگان شده است.

همانطور که می‏دانید مقام معظم رهبری عنایت خاصی به مقوله مطالعه و بحث مطالعه مفید دارند. هر از گاه شاهد نشر تقریظ‏های ایشان بر کتاب‏های مختلف به خصوص کتاب‏های مربوط به انقلاب اسلامی و دفاع مقدس هستیم. ایشان کتاب تیپ 83 را مورد توجه قرار دادند و در ماه شعبان همان سال در سفر به قم در حاشیه صفحه اول این اثر مرقوم فرمودند؛« شرح خاطرات طلاب رزمنده‌ جوان که ضمناً شرح گوشه‌هائی ـ هرچند کوتاه ـ از مجاهدات معصومانه‌ آنان نیز هست، در این کتاب با قلم و تقریری شیوا به نگارش آمده است. این شیوه‌ نوی است که روایت از کسی و تقریر از کس دیگری باشد.

 این قلم اگر پخته‌تر شود، بسی شیواتر خواهد شد .خیلی از خواندن این کتاب محظوظ شدم، چون روحانی در این کتاب درس دین و معرفت را در خطرناکترین جاها می‌دهد و در آزمایش‌های دشوار زندگی با مردم شریک میگردد. این طلبه‌های جوان و خوش‌ روحیه‌اند که اگر مدارج تحصیلی را طی کنند رهبران برجسته‌ باب انقلاب و جمهوری اسلامی خواهند شد و روحانیون پرچمدار دین زندگی‏ساز . حوزه‌ی علمیه بی‏شک از پرورش چنین طلاب و روحانیونی به خود می‌بالد و احساس رضایت از انجام وظیفه‌ تاریخی خود ـ که همواره بدان موفق بوده است ـ می‌کند.»

با هم فرازهای از این کتاب را می‏خوانیم؛... نیمه همان شب، حاج رسول منو بیدار کرد.گفتم: «چه خبره حاجی؟» گفت: «بیا وضو بگیریم!» به دنبالش رفتم و هر دو وضو گرفتیم. بعد برگشت و به من گفت: «قاعد، با من کاری نداری؟» گفتم: «چطور حاجی؟» گفت: «ما دیگه فردا می‏رویم. دیگه همدیگه رو نمی‏بینیم.» گفتم: «حاجی شوخی نکن! این حرفا چیه؟ گفت: نه، اگه می‏خوای بیا خداحافظی کن. هر چه می‏خواهی بگو، فردا پشیمون می‏شی!» جوری می‏گفت که منو به اشک انداخته بود و بالاخره دست به گردنش انداختم و خداحافظی کردم. فردای اون روز، نزدیک غروب، بچه‏ها خبر شهادت اونها رو زمزمه می‏کردن...!

... یادم آمد که در عملیات کربلای 5 در لشکر ثارالله، دویست و پنجاه طلبه و روحانی داشتیم. بعد از عملیات فقط صد نفرشان سالم بودند! ... وقتی که او رفت همه جا گرفته بود و همه بچه‏ها پکر بودند. دیگر نمی‏توانستیم صدای مناجات شعبانیه او را از نیزارهای راس البیشه بشنویم. یا وقتی، هر روز صبح برای نماز بیدار می‏شدیم، سید نبود تا ببینیم نماز شبش را روی خاک‏ها خوانده است و برای نماز صبح آماده می‏شود و هرچه به او اصرار کنیم که امام جماعت شود قبول نکند و در جواب بگوید: «من هنوز لیاقت را پیدا نکرده‏ام.»

... بر سر جنازه قطعه قطعه‏شان که رسیدیم، آنان را برای انتقال به پشت خط آماده می‏کردند. یکی از بچه‏ها، گریه کنان، کاغذی را که لکه‏های خون رنگینش کرده بود، به دستم داد. تاریخ نوشته، از شب جمعه، شب عملیات، یعنی همین شب گذشته، بود که این حرف‏ها را با خدا می‏زنم. ... خدایا! دیگر تا کی صبر کنم، امکانش هست که امشب مرا شهید کنی؟ امکان دارد فراق ما را از بین ببری؟ می‏شود دیگر از داغ بچه‏ها آتش نگیرم و راحت شوم؟ خدایا! می‏شود امشب آخر زندگی من باشد؟ امشب دیگر بیایم پیش تو؟

... بعد از شهادت او، بچه‏ها  دفترچه خاطرات او را آوردند. روز ورودمان به فاو، روز سوم شعبان، میلاد امام حسین (ع)، را ثبت کرده بود و نوشته بود: «خدایا! مرا مثل علی اصغر حسین(ع) بپذیر». وقتی در عملیات به پیش می‏تاخت، ترکشی گلویش را درید و او هم رفت.

 

مجموع رتبه (0)

0 از 5 ستاره

نظر خود را اضافه نمایید

ارسال نظر به عنوان مهمان

0

کاربرانی که در این گفتگو شرکت کرده اند

بار گذاری نظرات قدیمی تر
در خبر نامه وب سایت ما عضو شوید تا از تازه ترین خبرها و مطالب در ایمیل خود باخبر شوید.