جدال حافظ با زاهدان ريايي

ادبی
Typography

به اهتمام : سید علیرضا نبوی ثالث 
گر چه بر واعظ شهر اين سخن آسان نشود/ تا ريـا ورزد و سالـوس ، مسلمان نشود «حافظ»

خواجه شمس الدين محمد حافظ شيرازي در تاريخ ادبيات و فرهنگ و تمدن ايران ، يکي از چند شاعر بلند آوازه و بلند پايه اي است که لطف سخن را به سر حد اعجاز رسانيده و توانسته است دل هاي عام و خاص را تسخير کند .

کمتر کسي پيدا مي شود که زبان فارسي بداند و بخواند و سخن شيوا و آتشين او به دلش ننشسته باشد . سخن حافظ غالبا همراه با ايهام است و اين ايهام بيانش را گيراتر و دلنشين تر کرده ، در ايهام و سخن سربسته ي حافظ يک نوع روشني و فصاحتي نهفته است که در سخن روشن غالب شاعران فارسي زبان نيست و از اين رو هر دلي از آن معنايي و هر دردمندي از آن درماني مي جويد .

حافظ غالبا لفظ را زيبا انتخاب مي کند و خوش آهنگ و مناسب به کار مي برد ، معني در کلام وي به اوج قدرت مي رسد و همواره سنجيده وموجز و سرشار از لطف و دقت است . از لحاظ معني هم يک عامل عمده در ارادت و علاقه اي که عام و خاص به شعر حافظ نشان مي دهند صدق و صميميت اوست که رياستيزي يک جلوه ي جالب و فوق العاده نمايان آن محسوب مي شود . در حقيقت در عصر او که مخصوصا عصر ريا و سالوس است. تزلزل و بي ثباتي اوضاع و ناخشنودي عمومي ناشي از همين ريا ، ريا در صحبت، ريا در دوستي ، ريا در خوش آمد گويي، ريا در بدگويي و مخصوصا ريا در دين که دوران حافظ را عصر سقوط معنوي و انحطاط اخلاق و روز بازار ريا و تزوير مي ساخت ، همه جا به چشم مي خورد .

در دوران حافظ مبارزه با رياکاري بي‌رحم، چون مبارزالدين محمد ،کار رندان بازاري نبود، پيکار با اين محتسب مآبي ها کار رندان پاکباز بود ، حافظ وقتي کارهاي ناروا و ناپسند امير مبارز و امثال او را مي‌نگريست و اعمال سوء و مزورانه‌ي ساير سران جامعه‌ي آن عصر را زير ذره بين موشکافش مي گذاشت و بي ايماني و رياکاري و سالوسي آنان را مشاهده مي‌کرد، مي گفت :

گرچه با دلق ملمع ، مي گلگون عيب است

مکن عيبم کز و رنگ ريا مي شويم

باده نوشي که در او روي و ريايي نبود

بهتر از زهد فروشي که در او روي و رياست

مي خور که صد گناه ز اغيار در حجاب

بهتر ز طاعتي که به روي و ريا کنند

اي خداوند در ميکده ها را بستند

مپسند در خانه ي تزوير و ريا بگشايند

ما نه مردان رياييم و حريفان نفاق

وانکه او عالم سر است بر اين حال گواست

زخانقاه به ميخانه مي رود حافظ

مگر ز مستي زهد ريا به هوش آمد

حافظ بوي خير از زهد ريا نمي شنود و از آن در تاب است ، خرقه را به آب خرابات مي‌فروشد و زهد تلخ را به مي خوشگوار مي‌بخشد و باده نوشي را بر زهد ريايي ترجيح مي‌دهد ، ملامت را بر جان مي خرد ولي همرنگ جماعت نمي شود و چراغ در دست، زواياي تاريک حيات انساني را روشن مي سازد

نشان اهل خدا عاشقي ست با خود دار

که در مشايخ شهر اين نشان نمي بينم

مي صوفي افکن کجا مي فروشند

که در تابم از دست زهد ريايي

حافظ  شعرش آئينه ي افکار و احساسات انساني است بر اين نقطه ي حساس اهل زمانه ي خويش انگشت گذاشته ، ريا و سالوس زاهد نمايان عصر را به شدت به باد استهزاء و طعن و انتقاد گرفته است .

غلام همت آن نازنينم        

که کار خير بي روي و ريا کرد

بشارت بر به کوي مي فروشان       

 که حافظ توبه از زهد و ريا کرد

رياي زاهد سالوس جان من فرسود

قدح بيار و بنه مرهمي بر اين دل ريش

حافظ شاعري عالم و عارف و حساس و ناقدي موشکاف و دقيق و جامعه شناسي آزاده و وارد به احوال هيئت حاکمه ي زمان خود است و با اين خصايص در طول عمر با آزار و شکنجه و کشتار و ظلم و جور و خوردن مال صغير و کبير و يتيم و سالوسي و رياکاري سخت مخالف بوده و در ديوانش شواهد بسياري در اين زمينه ها موجود مي باشد که حزر خاص و عام است و از اين حيث او را بايد پيشگام راه آزادي و مخالف و معاند فساد و ريا و اختناق و ستمگري به شمار آورد . او بيان کننده ي مظالم امير و عامل ستمگر و منعکس کننده ي اعمال سوء شيخ دنيا دار و واعظ غير متعظ و زاهد مرائي و خود بين و صوفي ناصافي و قاضي و فقيه و مفتي بي ايمان سده ي هشتم هجري است .

مي خور که شيخ و حافظ و مفتي و محتسب

چون نيک بنگري ، همه تزوير مي کنند

حافظا مي خور و رندي کن و خوش باش ولي

دام تزوير مکن چون دگران قرآن را

در عهد پادشاه خطا پوش جرم پوش

حافظ قرابه کش شد و مفتي پياله نوش

صوفي ز کنج صومعه در پاي خم نشست

تا ديد محتسب که سبو مي کشد به دوش

احوال شيخ و قاضي و شرب اليهودشان

کردم سئوال صبحدم از پير مي فروش

گفتا نگفتني است سخن گر چه محرمي

در کش زبان و پرده نگه دار و مي بنوش

اين واقعيات و امثال اين حقايق تلخ غير قابل انکار ، نمونه اي از آيينه ي تمام نماي عصر حافظ است .

خدا زان خرقه بيزار است صدبار

که صد بت باشدش در آستيني

پيش زاهد از رندي دم مزن که نتوان گفت

با طبيب نا محرم حال درد پنهاني

زاهد ار راه به رندي نبرد معذور است

عشق کاري است که موقوف هدايت باشد

زاهد و عجب و نماز و من و مستي و نياز

تا تو را خود زميان با که عنايت باشد

بي خبرند زاهدان نقش بخوان و لا تقل

مست رياست محتسب باده بخواه و لا تخف

ساقي بيار آبي ، از چشمه ي خرابات

تا خرقه ها بشوييم از عجب خانقاهي

حافظ در بيان دردهاي اجتماعي و رنج هايي که از سوي ارباب زور و تزوير بر مردم تحميل مي شود بي همتاست ، شاعري است پرخاشگر و دشمن نابکاري ها و مردم فريبي ها ، سالوس شناس است و ريا ستيز و خلاصه رندي است که هنرمندانه در مبارزه با نابهنجاري ها و نابکاري هاست. سراسر ديوان او خروش و فرياد و طنز و انتقاد است عليه ارباب زور و تزوير و از اين بابت نيز زبان مردم است و ترجمان درد دل هاي آن ها ، با اصل عرفان و تصوف نزاعي ندارد ، نزاع او با کساني است که از اين طريق براي خود دکان و دستگاه درست کردند ، آن گروه از صوفيان که پشمينه پوشي را دکان زراندوزي و صيد قلوب عوام ساخته اند ،

صوفي شهر بين که چون لقمه ي شبهه مي خورد / پاردمش دراز باد اين حيوان خوش علف

واعظان کاين جلوه بر محراب و منبر مي‌کنند

چون به خلوت مي روند آن کار ديگر مي‌کنند

مآخذ : اقتباس از نظرات اساتيد و حافظ پژوهان - کيهان فرهنگي شماره 8 - آبان ماه 1367

 

مجموع رتبه (0)

0 از 5 ستاره

نظر خود را اضافه نمایید

ارسال نظر به عنوان مهمان

0

کاربرانی که در این گفتگو شرکت کرده اند

در خبر نامه وب سایت ما عضو شوید تا از تازه ترین خبرها و مطالب در ایمیل خود باخبر شوید.