چشم‌ها را باید شست!

ادبی
Typography

حمید ضیایی 
مجتبا عباسی هاشم‌آبادی به‌سال ۱۳۵۴ در کاشمر دیده به جهان گشود. عاشقانه شغل معلمی را پیش گرفت و در رشته‌ی ادبیات و زبان فارسی شاگردان بسیاری را تعلیم داد و هنوز به این شغل گرامی مشغول است. در سال ۱۳۹۴ اولین مجموعه‌ی «شعر نوی» خود را تحت عنوان «التیام سکون» منتشر کرد. به‌سال ۱۳۹۵ دومین مجموعه‌ی خود «زبان بازی گنجشک‌ها» را منتشر ساخت؛ وی هم‌چنین مجموعه‌های دیگری بانام‌های: «ماه کامل است» و «زمزمه‌ی محبت» که شامل آثاری از فرهنگیان شهر خلیل آباد است را نیز منتشر کرد. این روزها هم‌چون سابق به تدریس مشغول است و در حال گردآوری و انتشار آثار شاعران کاشمر هم هست. و نیز هم‌چنین در حال نگارش رساله‌ی دکترای خود در رشته‌ی «زبان و ادبیات فارسی»است. آن‌چه در ادامه می‌خوانید گفت‌وگویی است با این معلمِ شاعر

±طبق روال مصاحبه‌ها بفرمایید تعریف شما از هنر و ادبیات چیست؟

 _به‌نظر بنده هنر عرصه‌ای‌است برای احساسات بیان نشده‌ی آدمی و یا احساساتی که سرکوب کرده. و هم‌چنین تجربیاتی که در زندگی‌اش داشته؛ و بعد بینشی را شکل داده و باعث شده هنرمند یک نگاه متفاوت به‌جهان، انسان، و طبیعت داشته باشد. این نگاه متفاوتی که به‌وجود می‌آید، از نظر بنده می‌شود هنر.

 

 

+آیا این نگاه متفاوت تأثیری در شعر گفتن شما داشته؟

 

_بله! صددرصد! ببینید؛ شاید جمله‌ای که همیشه باعث شده متفاوت نگاه کنم آن شعر سهراب باشد که می‌گوید:«چشم‌ها را باید شست/جور دیگر باید دید» و چند شاهد می‌آورد که:«چه کسی می‌گوید اسب حیوان نجیبی‌است/ کبوتر زیباست/ و چرا در قفس هیچ‌کسی کرکس نیست/ گل شبدر چه کم از لاله‌ی قرمز دارد»؛ واقعاً من همیشه می‌گویم گل شبدر چه کم دارد؟ چیزی کم ندارد! بنابراین سراغ موضوعاتی در شعر رفتم که شاید کمتر کسی به‌سراغش رفته. به‌طور مثال در اشعار من واژه‌ی «شغال» یکی از پربسامدترین‌ واژه‌هاست. به‌خاطر این‍‍که شاعران کمتر به سراغ این واژه رفته‌اند... یا هر پدیده‌ی دیگری که شما نگاه کنید... مثلاً در ادبیات فارسی خیلی از شاعران «سپیدار» را سمبل بی‌ثمری دیده‌اند؛ ولی من سپیدار را جور دیگری دیده‌ام.

  +مجموعه‌ی «زبان‌بازی گنجشک‌ها» در سال ۱۳۹۵ منتشر شد. یعنی ۴۱ سالگی شما. در این مجموعه واژه‌های دیگری مثل: «سپیدار»، «شب»، «امتداد»، «هیاهو»، هم تقریبا‍ جزو پربسامدترین واژه‌هاست. باتوجه به این مسأله، این نوع نگرش ارتباطی با آن چیزی که از آن به‌اسم بحران چهل سالگی یاد می‌کنند، دارد؟

 _یک‌بخشی را می‌توان همین بحران چهل سالگی دانست. اما یک‌بخشی هم تأثیر محیط است؛محیط روستا!

به‌طور مثال هرشب با پدیده‌های طبیعیِ زوزه‌ی شغال، صدای جیرجیرک، واق‌واق سگ، هوهوجغد،و... مواجه‌ام؛ بعد طبیعی‌است که خیلی از درونیات من با این پدیده‌ها منطبق شود.

 +آن هیاهوهایی که در شعر شما هست، مثلاً در همان شعری که می‌گویید:«هیاهویی گمشده‌/ در من جاری‌است» منطبق شده با صداها و فضای روستا؟

 _احسنت! می‌شود گفت یک نوع فرافکنی؛ یعنی آن مکنونات قلبی و احساساتم را فرافکنی کردم روی بسیاری از این پدیده‌ها! یعنی خیلی از چیزهایی که در خودم می‌دیدم، در پدیده‌ها هم وجود داشت...

+ در شعر شما نوعی نگاه عرفانی هم هست. نوعی وحدت وجود! یک نگاه مأیوس هم هست؛ یک نگاه امیدوارنه به زندگی هم هست_مخصوصاً در شعری که به‌دخترتان تقدیم کردید! و یک ایستایی و سکون هم هست. ریشه‌ی این‌ها کجاست؟

 

_شاید هر شاعری با پدیده‌ی نوسان عاطفی مواجه باشد. به‌قول روانشناسان که می‌گویند:_اگر کسی نوسان عاطفی نداشته باشد یا کمی تخصصی‌تر بگویم اختلالات خُلقی از نوع دوقطبی نداشته باشد، مشکل دارد! در واقع این کشاکش منجر به آفرینش شعر می‌شود... این طبیعی است. ما نمی‌توانیم همیشه شاد باشیم... رنج بودن و رنج زندگی را نمی‌توانیم نادیده بگیریم... اما، آن نگاه عرفانی که شما فرمودید: اگر من به‌دنبال یک معنا برای رنج‌ام باشم، آن رنج قابل تحمل می‌شود و چه‌بسا که شیرین شود... نوستالوژیک می‌شود! یعنی برای من یک اندوه شیرین می‌شود... و چه بسا ازش لذت هم ببرم.

  +یعنی بهره‌برداری از رنج به‌نفع زندگی؟

 _بله!

 

+به‌مرگ هم زیاد فکرمی‌کنید. آن‌چه در شعر شما هست! حتا پذیرش این اتفاق هم در شما بالاست. حتا در شعری می‌گویید:«از مرگ کسی غمگین نمی‌شوم». این برمی‌گردد به همان اندوه شیرین شده؟ یانه! مرگ را ادامه‌ی زندگی می‌دانید؟

 

_بله! مرگ یک‌بخش از زندگی‌است. اتفاقاً در یک شعر کوتاه گفته‌ام:«آخرین سکانس فیلم زندگی/ مرگ است». این یک‌بخش لاینفک از زندگی‌است... من نمی‌توانم از مرگ فرار کنم. اما می‌توانم مرگ را به عنوان یک واقعیت بپذیرم. وقتی این واقعیت را بپذیرم با تبعاتی هم که مرگ درپی می‌آورد کنار می‌آیم. هر روز آدم با احتمال مرگ زندگی می‌کند؛ وقتی با احتمال مرگ زندگی می‌کنی دست‌به‌عصاتر هستی و زندگیِ زیباتری خواهی داشت...

+پس حالا باید بگویم تعریف جامع‌تری از زندگی و مرگ ارائه کنید...

 

_من همیشه با تعاریف مشکل دارم!(خنده). «از آمدنم نبود گردون را سود/ وز رفتن من جاه و جلالش نَفُزود».عرض شود که: زندگی یک چیز اجباری‌است که به‌ما تحمیل شده؛ ما حتا در فلسفه‌ی اگزیستانسیالیست داریم که از نوستالوژی عدم صحبت می‌کند. همان‌طور که بسیاری از فلاسفه و عرفای ما هم اذعان داشته‌اند که عدم بهتر از هستی‌است. حتا در یک رباعی، عراقی می‌گوید:«من خفته بُدم به‌ناز در کِتم عدم/ حسن تو به‌دست خویش بیدارم کرد». حالا که قرار شد بی‌اختیارِ خودمان پا به عرصه‌ی زندگی بگذاریم_بالاخره آش کشک خاله‌است این زندگی_ بهتر است که فاصله‌ی تولد تا مرگ را با اختیار و انتخاب خودمان جلو ببریم و زندگی‌ای که لایق ما هست را برای خودمان بسازیم.

 

+در شعری می‌گویید:«مرگ بی‌حیاست/ اگر حیا داشت/ این همه آدم را دست‌به‌سر نمی‌کرد». در واقع یک طنز در این شعر هست... که البته طنز یکی از شاخصه‌های زبان شماست...اما می‌توانیم این‌طور نگاه کنیم که شاعر در انتظار مرگ است؟

 _ببینید! در این شعر بیشتر بحث زیباشناسی مطرح است. دست‌به‌سر کردن یک کنایه‌ی امروزی‌است. یعنی سرکار گذاشتن! بعد، دست‌به‌سر کردن اشاره به‌کسانی که در مصیبت به‌سرشان می‌زنند هم هست؛ من در شعر کنایه را به‌کار می‌کشم. کنایه یک معنای دور دارد و یک معنای نزدیک! اما مراد گوینده همان معنای دور است. اما من سعی کردم هر دو معنا در بافت شعر باشد. حالا این یک وجه جدی دارد و یک وجه طنز، که سر کارمان گذاشته و نمی‌آید. یک تمثیل عربی هست که می‌گوید: «وحشتناک‌تر از مرگ انتظار مرگ است».

+این نگاه شما را ابن‌الوقت کرد. در لحظه زندگی کردن و در لحظه جاری بودن... حتا در شعری می‌گویید:«بهترین ظروف را در بوفه چیده‌ایم/ آن‌ها نماد آش نخورده و دهان سوخته‌اند». در زندگی هم همین‌طور هستید؟ از هر چیزی به بهترین نحو استفاده می‌کنید؟

 

_بله! چون ارزشمندترین چیزی که انسان دارد زمان است. شما هر کالایی در اختیار کسی بگذاری قابل عودت است؛ اما زمان هرگز برگشت ندارد... کاش بدانیم که زمان چه‌قدر ارزشمند است... حتا در باب همین ابن‌الوقت بودن مولوی می‌گوید: اگر شما ابن‌الوقت باشی امیر احوال می‌شوی؛ آن‌وقت شما بر زمان سوار می‌شوی نه زمان بر شما؛ دیگر اجازه نمی‌دهی که زمان و حوادثِ زمان در شما ایجاد وحشت کند که دارید پیر می‌شوید و به سمت نیستی می‌روید.

 

 

+«ریگی/ در کفِ جویم/ ایستاده‌ام/ به‌پای آن‌چه می‌رود». در این شعر سوای بعضی اشعار که جریان و حرکت دارد، باز با نوعی ایستایی مواجه‌ایم! به‌پای چه ایستاده‌اید؟

 

_ زندگی! خب، ریگ هم چیر بی‌ارزشی‌است. جوی را زندگی در نظر بگیرید که در حرکت است و ریگ ایستاست. باز هم همان وجه‌ آیرونیک را دارد. چیزی که ارزش ندارد و می‌گذرد‌...

 

+...در عین حال ارزشمند هم هست!

 

_بله!(خنده)

 

 

+ غیر از شعر سپید شما جزو اولین کسانی بودید که «کاریکلماتور» و «هایکو» نوشتید. در سال ۹۳ که انجمن سپیدار را راه انداختید خیلی مُصِر بودید به معرفی این قالب شعری که اساساً بر پایه‌ی دوگانگی هم بنا شده...

 

_بله! در بحث هایکو همان زمینه‌های عرفانی که فرمودید مرا به آن سوق داد. آن لحظه‌های ناب و آنی که تجربه می‌کردم را در قالب هایکو سرودم. اما کاریکلماتور کاملاً متفاوت است؛ یعنی نوعی بازی با کلمات است... مثل اینکه شما قطعات پازل را کنار هم بگذارید تا چیزی از آن در بیاید.... البته هنوز مجموعه‌ی کاریکلماتورم را چاپ نکردم... اما در بعضی مجموعه‌هایم چند تایی منتشر شده... پایه و اساس کاریکلماتور بر اساس همان تضاد و تناقض‌گویی و ایهام و... یک طنزی را بیان می‌کند که دلنشین هم هست...

 

 

+... و در دل این طنز پیام هم هست...

 

_بله! ببینید، مثلاً می‌گویم:« زبان/ چاقوی زنجان است». شما باید این را بخوانید و کشف کنید. آن زنجان، شهر زنجان هم هست... زبانِ بعضی خانم‌ها هم می‌تواند باشد...یا خیلی ساده‌تر می‌گویم:«هوس/نقطه ندارد» خب! کلمه‌ی هوس نقطه ندارد...اما این هوا و هوس هم نقطه‌ی پایان ندارد... این رسالت کاریکلماتور است. فعلاً چون جایی چاپ نشده به همین دومثال بسنده می‌کنم...

 

+ از سال ۹۳ تا الآن یکی از پایه‌های ثابت انجمن سپیدار بوده و هستید. وضعیت شعر کاشمر از ۹۳ تا اکنون را چه‌طور می‌بینید؟ پیش‌رفتی داشته؟

 

_اگر خواسته باشم بی‌طرف و بی‌غرض بگویم، واقعیت این بود که تا قبل از انجمن سپیدار بیشتر شعر کاشمر در قالب‌های سنتی و تک‌مضمونی بود. ببینید! ما یک چیز را از نیما یاد گرفتیم؛ جهان را می‌شود جور دیگری دید، شعر را هم می‌شود به‌زبان و[قالب]دیگری نوشت. این پیامی‌است که نیما به ما داد. کاری که ما در سپیدار کردیم همین بود؛ فضایی که بر سپیدار حاکم شد _ضمن اینکه دیگر قالب‌ها هم در سپیدار آزاد بود_ کاملاً بی‌طرف و واقع‌گرا بود. باعث شد شاعران زیادی جذب سپیدار شوند؛ جنابعالی خودتان از پایه‌گذاران سپیدار بودید... یادم است که چهار_پنج نفری بیشتر نبودیم که سپیدار را راه انداختیم؛ رمز موفقیت‌مان هم این بود که هر هفته رأس ساعت جلسه برگزار می‌شد و می‌شود آن‌هم بی‌هیچ وقفه‌ای. به‌جرأت می‌توانم بگویم جلسه هرگز لغو نشده، مگر در تعطیلات رسمی. ثمره‌ی سپیدار هم این بوده که نگاه شاعران عوض شده... الآن پنج_شش شاعر درجه یک «سپیدسرا» داریم که بدون تعصب می‌گویم که از بسیاری از شاعران تهرانی جایگاه بالاتری دارند... یعنی اگر در شهر کوچکی مثل کاشمر نمی‌بودند قطعاً جایگاه‌شان خیلی بالاتر می‌بود. شاعران سپیدسرایی که موفق عمل کردند_جای دوری نمی‌رویم_ خودٍ جنابعالی که نمونه‌ای از سپیدسرایان موفق هستید(از جناب هاشم‌آبادی خواهش کردم که نام خودم را حذف کنم، که ایشان اصرار و تأکید کردند باید باشد؛ و من حفظ امانت کردم). جناب آقای حمید مهجور با زبان خاص خودش، جناب حسین رجب‌نژاد، سرکار خانم سارا صابری همسر استاد داوری، و حتا خود استاد داوری که حقیقتاً اتفاق خوبی که افتاد این بود که مجموعه‌ی آخرشان تماماً شعر سپید بود. وقتی یک شاعر که در واقع سرسلسه‌ی غزل‌سرایان ترشیز هم هست می‌آید و یک مجموعه سپید چاپ می‌کند نشان از کارایی سپیدار دارد.

+ یکی از بی‌حاشیه‌ترین و کم‌توقع‌ترین کسانی که در عرصه‌ی شعر فعالیت کرده شما بودید. برای برپایی جشنواره خزان بسیار زحمت کشیدید که بر هیچ‌کس هم پوشیده نیست. برای انجمن شعر هم به همین شکل. چند مجموعه‌ی شعری منتشر کردید و هیچ‌کس برای رونمایی این مجموعه‌ها اقدامی نکرد... این شما را رنجیده‌خاطر نکرد؟

 

 

_اوایل چرا! ولی الآن نه! یک‌زمانی انسان جویای نام و نشان است و خیلی هم تقلا می‌کند...

 

+...شما چندان هم گمنام نبودید... به‌هرحال یک سابقه‌ی ۲۵ ساله‌ی معلمی در پسِ‌پشت داشتید و بین شاعران هم شناخته شده بودید! بگذریم! در حال حاضر مشغول به‌ چه کاری هستید؟

 

_در حال حاضر با استاد داوری مشغول گردآوری اشعار شاعران سپیدار هستیم تا در یک مجموعه‌ی مستقل منتشر شود...تقریباً سی شاعر آثار خود را در دوقالب ارسال کرده‌اند که در حال صفحه‌آرایی و ویرایش آن هستیم. مجموعه‌ی چهارم خودم هم آماده است که منتظرم با یک ناشر به توافق برسم برای چاپ؛ این مژده را هم به مخاطبان بدهم که در مجموعه‌ی جدید نزدیک به چهل_پنجاه کاریکلماتور  و سی هایکو  و چند سپیدِ کوتاه هست.

 

 

 

+به‌عنوان کلام آخر اگر چیزی مانده بفرمایید...

 

_در هیاهوی زندگی، مردم هنر را فراموش نکنند. هیچ‌چیزی بهتر از هنر تسکین آلام آدمی نیست... حالا هر هنری... بخشی از ساعات شبانه‌روز خودمان را صرف هنر کنیم و از آن لذت ببریم. و در پایان هم از تمام کسانی که رنج‌ام داده‌اند ممنونم! مولوی می‌فرمایید:«این جفای خلق با تو در جهان/ گر بدانی گنج زر باشد نهان». ما همیشه وقایع و ناملایمات زندگی را این‌گونه به‌نفع خودمان تفسیر کردیم. یعنی شکست‌ها، دلسردی‌ها، و بی‌توجهی‌ها بیشتر به من کمک کرده... هنوز هم بیشتر به من کمک می‌کند.

 

+از شما ممنونم...

مجموع رتبه (0)

0 از 5 ستاره

نظر خود را اضافه نمایید

ارسال نظر به عنوان مهمان

0
  • هیچ نظری یافت نشد.
در خبر نامه وب سایت ما عضو شوید تا از تازه ترین خبرها و مطالب در ایمیل خود باخبر شوید.