حکایت اسارت سرداری که سرباز وظیفه شد

اخبار فرهنگی
Typography

حمید رضا بی تقصیر 

26 مرداد روزی مهم و ماندگار در تقویم ایران اسلامی است. برای این قسمت از این ستون معرفی کتاب «جُندی مُکَلف» نوشته محسن صالحی را در نظر گرفتیم. این کتاب در 268 صفحه تنظیم شده و به دوره اسارت سردار پاسدار حسین اصغری اختصاص دارد.

سردار حسین اصغری، متولد سال ۱۳۴۳ تهران است. سال ۶۰ وارد سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شد. پس از ورود به حراست مقر ریاست جمهوری در سال ۱۳۶۱ تا اعزام به جبهه و اسارت در سال ۱۳۶۵ در تیم‏های حفاظت شخصیت‏هایی چون ناطق نوری، وزیر کشور، مرحوم هاشمی رفسنجانی، رییس مجلس و همچنین داستان کل کشور و نخست وزیر وقت حضور داشته است.

سردار اصغری در اردیبهشت ۱۳۶۵ در عملیات فکه به اسارت نیروهای بعثی در آمد و مرداد ۱۳۶۹ به کشور بازگشت. وی برای آنکه مانع از مشخص شدن هویتش در دوره اسارت در زندان‌های رژیم استخبارات بعث شود نام خود را به عربی «جندی مکلّف» یعنی سرباز وظیفه تغییر داده بود. زیرا به واسطه فعالیت او به عنوان محافظ سران نظام، بر ملا شدن هویت واقعی او می توانست تبعات خطرناکی برای او و نظام داشته باشد. سردار اصغری بالاخره بعد از 1600 روز اسارت همزمان با بازگشت دیگر آزادگان، به میهن اسلامی باز می گردد. «جُندی مُکَّلف» از طرف راوی و نویسنده به سردار پاسدار، حاج قاسم سلیمانی تقدیم شده است.

او پس از بازگشت به میهن به سپاه ولی امر وارد شد و برای ۳ سال در تیم حفاظت مقام معظم رهبری حضور داشت. عضویت در تیم‏های حفاظت افرادی چون مرحوم هاشمی رفسنجانی، محسن رضایی و عزت الله ضرغامی از دیگر خدمات این سردار آزاده پس از بازگشت به وطن است. سردار حسین اصغری راوی کتاب در باره دوران اسارتش می‏گوید:« هر نقطه اسارت برای من محکی شده که من هر کاری را نکنم. من راوی جنگ نیستم من شاهد جنگ هستم و در قسمت‏هایی بودم وقتی به ما گفتند بزنین به خط نپرسیدیم چرا؟ درگیری به صورتی شد که بچه‏ها پرپر شدند و پامونو روی شهدا گذاشتیم و رد شدیم،

 اما روی آرمان‏های شهدا پا نگداشتیم و مدیون شهداییم و اگر نوری به ما می‏تابد از آن شهدا است. نکته‏ای که باید عنوان کنم آن است که تقریباً دو سالی از اسارتمان گذشته بود و زمزمه‏هایی در خصوص آزادیمان می‏شنیدیم که بعد به قطعنامه ۵۹۸ منجر شد. از طرف ایران یک سری آزاد شدند و از طرف عراق هم قرار بود تعدادی اسیر آزاد شوند. در اسارت "سید ناصری" داشتیم که مجروحیت بسیاری داشت، یک فقره‏ای که سید ناصر کتک خورد عراقی‏ها او را به یک فضای بسته‏ای بردند، یک بعثی در آنجا بود وقتی سید ناصر برگشت من در محوطه اردوگاه قدم می‏زدم او تا آمد بگوید حسین، دیدم زبانش کف دستش افتاده است.

من شوکه شدم و مانده بودم چه کنم. بچه‏ها را صدا زدم، ضربه‏ای که آن بعثی از دو طرف به صورت سید ناصر زده بود فک او را از وسط شکسته بود و زبان بیرون افتاده بود. ما هاج و واج مانده بودیم هرچقدر که از گاز و پنبه و امکانات بهداری استفاده کردیم در چند ثانیه لخته لخته خون بیرون می‏زد. حال قرار بود سید ناصر در این گروه اول با اسرای عراقی مبادله شود هرکدام از بچه‏ها به ناصر پیغام می‏دادند که اگر رفتی به خانواده ما پیام بده و...  زمانی که در فضای مجازی می‏چرخم و می‏بینم درحوزه‏های انتخاباتی هرکسی برای یک رای بیشتر حاضر است هرکاری بکند، بی اختیار یاد سیدناصر می‏افتم.»

حجت الاسلام ابوترابی امام جمعه موقت تهران در آیین رونمایی این کتاب گفت: « این برادر در میدان جهاد و زمانی که تهران هرلحظه با مسایل جدی روبرو هست و او در مسوولیت خطیر و مهمی در حراست از امنیت و اقتدار کشور ایفا می‏کند و در معرض جهاد و شهادت است، اما به این مجاهدت راضی نیست متواضعانه از همسر اجازه می‏گیرد تا در میدان جنگ سخت و نبردی دشوار حضور پیدا کند. خداوند به احترام این مجاهدان فی سبیل الله، جهنم صدام را برای او و دیگر آزادگان مبدل به بهشت کرد. بهشت صبر، استقامت، تعلیم و تربیت، عبادت و ایثار و ایستادگی و بهشت انس با خدای متعال و پالایش دل از علایق و تعلقات دنیوی تنها نمونه هایی از این بهشت بود».عزت الله ضرغامی رئیس اسبق صدا و سیما که روزگاری سردار اصغری سر تیم حفاظتش بود در باره این کتاب می‏نویسد:

« خداوند در قرآن می‌فرماید برای شما علامت قرار می‏دهیم که گم نشوید و ستاره‏ها را برای شما علامت گذاشتیم. در حال حاضر آزادگان علامت و ستاره‏ها علامتند. آقای اصغری سر تیم حفاظت من در دوران ریاست سازمان صدا و سیما. ایشان کاملاً متواضعانه  با ما برخورد داشتند وقتی کتابشان منتشر و خانواده من این را خواندند اولین حرفی زدند و گفتند که "آقای اصغری خیلی آدم بزرگی هست". از سختی‌های کار آقای اصغری این بود که وقتی به اسارت درآمد، عراقی‌ها متوجه نشوند که او پاسدار است، او از ابتدا خود را سرباز وظیفه معرفی کرد، اما به واسطه همین سرباز بودن هم بلاهای بسیاری به سرش آمد. به جوانان توصیه می‌کنم این کتاب را مطالعه کنند.»

محسن صالحی‌خواه نویسنده کتاب در اظهاراتی در باره این کتاب تاکید کرده است؛« باید از دوستان انتشارات کتابستان معرفت تشکر کنم که به من اعتماد کردند. من بیست و پنج سال سن دارم،‌ جنگ و انقلاب را درک نکرده‌ام، اما سپاسگزارم از حسن اعتمادتان. دعا کنید تا انتها در این مسیر بایستم و قلمم برای شهدا و انقلاب روی کاغذ باشد». در فراز از این کتاب می‏خوانیم؛« نیمه جان ته گودال افتاده بود حرف‏ای فرمانده اش در گوشش زنگ میزد اگر اسیر شدی چه؟ جلسات دولت و مجلس ، ملاقات‏های نخست وزیر و دیدارهای امام در خانه کوچک جماران روی دور تند از جلوی چشمش گذشت. آنقدر اطلاعات داشت که استخبارات عراق برای به دست آوردنش شیره جانش را هم بکشند. فقط دعا می کرد که خونریزی دست‌ها و پاهای مجروحش کارش را تمام کند. اگر کسی او را از بالای گودال می دید، با آن لباس های پاره پوره و خون آلود، شبیه یک جنازه بی نام و نشان بود، نه یکی از آن پاسدار هایی که محافظ مسئولین رده بالای جمهوری اسلامی بودند.»

 

مجموع رتبه (0)

0 از 5 ستاره

نظر خود را اضافه نمایید

ارسال نظر به عنوان مهمان

0

کاربرانی که در این گفتگو شرکت کرده اند

در خبر نامه وب سایت ما عضو شوید تا از تازه ترین خبرها و مطالب در ایمیل خود باخبر شوید.