باور نمی‌کنم که شاعران می‌میرند

اخبار فرهنگی
Typography

حمید ضیایی

 

بارها برایم پیش آمده موضوعی را در ذهنم طرح‌ریزی کرده‌ام و هنگام نوشتن آن موضوع، خبری، اتفاقی، مسیر نوشتنم را تغییر داده است. درست مثل امروز که با ذهنیت و موضوعی دیگر می‌خواستم سراغ نوشتن بروم و ناگهان «مرگ شاعری» مسیرم را تغییر داد. نه! هرگز نمی‌توانم باور کنم که شاعران می‌میرند.

شاعران نفس‌ها و حرف‌های ناگفته‌ی مردمانند. شاعران از هوایی دیگر ریه‌هاشان پر و خالی می‌شود. از همین رو «ذات‌الریه» در میان شاعران امری رایج است. شاعران هوایشان تلخ است؛ روزگارشان تلخ است؛ خنده‌هاشان تلخ است؛ نگاه‌هاشان تلخ است؛ شاعر که می‌شوی دیگر هیچ‌چیز برایت مثل روز قبل از شاعریت نیست. تو پا در جهانی دیگر و نگاهی دیگر می‌گذاری. باز هم نمی‌خواهم و نمی‌توانم مرگ شاعر را باور کنم. آن‌هم مرگی چنین ناگهانی و بی‌رحم! مرگ اگر مردانگی داشت در خواب سراغ شاعران نمی‌آمد. مرگ، خوب می‌داند شاعران در مقابلش می‌ایستند. از همین رو می‌ایستد تا شاعر را خوابی نیمه‌عمیق فراگیرد و در همان لحظه چنگالش را در شاعر فرو می‌کند. شاعران قرن‌هاست به مرگ لبخند زده‌اند. در آخرین لحظه در کنجی به دیوار تکیه می‌دهند دستی بر آخرین ضربات ضربان قلب خود می‌گذارند و تا آخرین لحظه معشوقی را می‌خوانند که سال‌ها برایش سروده‌اند. مرگ شاعران اگر چه باورپذیر نیست، اما نجیبانه است. نه! شاعران نمی‌میرند! بلکه تاوان شب‌بیداری‌هایشان را با مرگ می‌دهند. شاعران می‌خوابند؛ خوابی ابدی. به‌قول آن شاعر دیگر: «موسیقی عجیبی است مرگ/ بلند می‌شوی/ و چنان آرام و نرم می‌رقصی/ که دیگر هیچ‌کس تو را نمی‌بیند.» و شاعران این‌گونه از نظرها غایب می‌شوند. ناگهان و آرام!

شاعران این وارثان «آب و آیینه» با شعرشان جهان را آینگی می‌کنند. این آینه همان است که «محمدابن محمود هَمَدانی» در خواب از پیرزنی می‌گیرد. در خواب می‌بیند که جهان را آب گرفته است. می‌گوید: « و در حالت صبا، به خواب دیدم که همه‌ی جهان آب داشت و من بر کناری می‌رفتم. قصری عالی دیدم. زنی از آن بیرون آمد، بر دابّه‌ای (چهارپا) نشسته، آینه در دست، به من داد و گفت: _ دنیا به اژدرها ماند بسیارخوار، خَلق را می‌خورد چندین هزار سال است و هنوز گرسنه است.» و هنوز این «اژدرها» می‌خورد و گرسنه‌ای است که گویی هرگز سرِ سیری ندارد. شاعران تا هستند به همان سیاق، آینه‌ای در دست می‌گیرند و جهان را آن‌چنان عریان می‌کنند تا دیگر کمتر کسی در این جهان باشد تا فریب این عجوزکِ اژدهاصفتِ بسیارخوار را خورد. شاعران، عریان‌کنندگان این جهانند و از همین روست که وقتی رخت از این جهان می‌بندند و جسم خود را به خاک می‌سپارند لبخند می‌زنند و نفسی راحت می‌کشند و بی‌شک در آن لحظه آخر می‌گویند:« پیش آ ای مرگ! که هر لحظه و هر دقیقه تو را انتظار کشیده‌ام.»

 

حسین نیازی، شاعری بود که من زیاد با او دم‌خور نبودم. شاعران دیگر او بیشتر می‌شناسند و من جز دوسه‌بار او را ندیده‌ام و آن‌چه گفته‌اند و شنیده‌ام همه‌اش خوش‌مشربی و خنده و خوش‌بزمی بوده است. من چند شعری که از او خواندم گفتم «نیازی»  شاعر «تبرها» است. از هر دو سه شعری که می‌نوشت محال بود در شعر دیگرش از «تبر» حرفی نزند. روزی به «امیرحسین نصیرپور» گفتم این شاعر تبرها را هم یک‌شب بیاور ببینیم در چه حال است. نشد! این راه و رسم روزگار است که گاهی نمی‌شود. امروز دیدم خبر «مرگش» را گذاشته‌اند. ناگهان و بی‌صدا. هم‌چون رنج‌هایی که می‌کشید و به‌جای گفتن از آن رنج‌ها شوخی می‌کرد و می‌خندید. انگار فهمیده بود که هیچ‌ خبری در این جهان نیست. نصیرپور برایش نوشته بود: « چند روز پیش با هم از مرگ صحبت کردیم و امروز رفت تا فکرهایش درباره‌ی مرگ را تجربه کند.» عمیقاً از مرگش ناراحت شدم. بغضی سراپایم را فراگرفت. نمی‌دانم چرا با مرگ شاعران اندوهم بیشتر می‌شود. شاید یک علتش این است که می‌دانم شاعران قبل از مرگ هزاران بار دیگر می‌میرند. هرگاه که شعری می‌نویسند، می‌میرند. هرگاه که عاشق می‌شوند، می‌میرند، هرگاه که می‌خندند، می‌میرند.

هرگز گمان نمی‌کردم به این زودی‌ها بخواهم درباره‌ی مرگ شاعران کاشمر بنویسم. اما چه می‌شود که این روزگار با هیچ کس عهداخوت نبسته است. بی‌شک من برای هر شاعری، منتظر می‌مانم تا کتابش را به‌چاپ برساند و کتابش را بخوانم و ببینم؛ اما درباره‌ی حسین نیازی شوربختانه شاهد چاپ کتابش نبودیم. هرچند خاطرم هست که روزی پس از جلسه‌ی انجمن شعر صحبتی از چاپ کتاب پیش کشید ولی نمی‌دانم چه شد که هرگز چنین اتفاقی نیفتاد. به‌هرحال امیدوارم فرزندان حسین نیازی اقدام به چاپ و نشر آثار او کنند.

در ادامه چند شعر از او می‌آورم تا به این بهانه نام و یادش را گرامی دارم:

1)

بیهودگی

هراسی بود که در دست‌هایم لرزید

طلوع سردی که بر چهره‌ی درخت‌ها نشست

یلدای کودکیم بود،

که به زمستان پیوست.

 

2)

یک زمستان، سرما در خانه‌ی ما غوغا کرد

و پدر آهسته پی ارباب زمستان می‌گشت

مادرم سرما را زیر کرسی به زنجیر کشید

و من اندازه‌ی یک توده‌ی برف

غوطه‌ور در خویشتن در پی رهگذران

خط و نشان می‌دادم.

چه زمستان غریبی واژه‌ها خاکستری

و سکوت طولانی

 

3)

در صف نان

زردیِ رنگم را

نانوا

با سیلی سرخ می‌کند.

برمی‌گردم

در انتظار بارانی از گندم.

 

مجموع رتبه (0)

0 از 5 ستاره

نظر خود را اضافه نمایید

ارسال نظر به عنوان مهمان

0
  • هیچ نظری یافت نشد.
در خبر نامه وب سایت ما عضو شوید تا از تازه ترین خبرها و مطالب در ایمیل خود باخبر شوید.