این مشکل شماست!

تحلیلی
Typography

حمیدضیایی
در سال های اخیر چندبار با این جمله مواجه شده اید؟ جمله ای که البته به اعتقاد نگارنده هیچ زیباییِ خاصی هم ندارد.

این دست جمله ها بیشتر با هدف سوق دادنِ انسان ها به سمت زندگیِ فردی دست به دست می شوند. می توان چنین مدعی بود که هدف کتاب های موفقیت و روانشناسی های زرد که در شمارگان قابل توجهی هم منتشر می شوند، همین است

. البته از یک نکته ی دیگر هم نمی توان چشم پوشید و آن نگاه اقتصادی در همه ی جنبه های زندگی انسان است که امروزه بیش از پیش با آن روبه رویم. هدف از نشر و پخش این دست کتاب ها که کم مخاطب هم نیستند یک جنبه ی اقتصادی دارد که تا حد قابل توجهی هم به این نیاز پاسخ داده شده است.

این کتاب ها که بیشتر در میان نسل جوان و آینده طلب رواج دارد بی شک تأثیراتی هم در فرهنگ کلامی و رفتاری خواهد داشت. چنانکه اگر امروزه شما با شخصی در مورد مشکلی صحبت کنید یا پاسخی به شما نخواهد داد یا با گفتن چند جمله ی «کلیشه ای» که ماحصل خواندن همین کتاب هاست به شما پاسخ خواهد داد و به نوعی شما را توجیه خواهد کرد.

دیگر آسیب های این دست کتاب ها سوق دادن انسان به سبک زندگی فردی است. یک نمونه که متأسفانه رواج هم یافته این است که «هر کس زندگی خودش را دارد». البته می توان تا حدودی با این جمله موافق بود؛ تا آنجا که مانع سرک کشیدن در کار یکدیگر باشد و سنگ راه همدیگر نشدن، خوب است. اما آنجا که می توانیم برای دیگری کاری را انجام بدهیم و با گفتن این جمله از زیر بار مسئولیتی انسانی فرار کنیم، مشکل ایجاد خواهد کرد.

جمله ی دیگری که با گفتن آن از خود سلب مسئولیت می کنیم این است: «این مشکل شماست».

شاید به کرّات این جمله را شنیده و یا «حتی» گفته باشید. این جمله که متأسفانه وارد فرهنگ زبانی ما نیز شده است، گرته برداری از جمله ی:«This is your problem» است. همان طور که از ساخت جمله بر می آید می توان چنین مدعی بود که هیچ سنخیتی با فرهنگ کلامی و رفتاری ما ندارد. هرچه ذهن خود را با جملات ساده و سطحی از این دست آموخته کنیم، در واقع از فرهنگ غنی خودمان دور می شویم. البته شاید خیلی ها به نگارنده خرده بگیرند، اما باید بگویم که من عمیقاً اعتقاد دارم که این خود نوعی تهاجم فرهنگی است. فرهنگی که قرن ها از دل تاریخ و ناملایمات روزگار عبور کرده و امروز به دست ما رسیده است؛ فرهنگی که ما این چنین به آن بی توجه شده ایم و با دست خود به باد فراموشی می سپاریمش. این همه بی مهری به فرهنگ غنی ایرانی نوعی بی معرفتی محض است. البته نسل ساده خوان و ساده پذیری هم که نمی خواهد به خود زحمت فکر کردن بدهد، همیشه خواهان و خواستار چیزهایی است که ساده هضم باشد. ذهن معتاد به این گونه جملات هرگز نمی تواند خود را به زحمت فکر کردن بیندازد. فکر کردن یک مرحله ی بسیار مهم در زندگی است که بعضاً نادیده گرفته می شود.

 

البته نباید این سوءتفاهم به وجود بیاید که ما بی نیاز از خواندن آثار ادبی غرب هستیم. هرگز نمی توان چنین ادعایی داشت؛ چرا که در حوزه ی فرهنگ همواره باید در جست و جو بود و از ادبیات دیگر بلاد نیز غافل نبود. در اینجا قصد و منظور ما کتاب های زردی است که تالی فاسد دارند و نه تنها به اعتلای فرهنگِ همبستگی و اتحاد ما کمک نمی کند، بلکه ما را از یکدیگر دور می سازد. پس ما نباید این دو مسأله ی مهم را با هم خلط کنیم.

فرهنگ های مخلتف دنیا همواره در حال تعامل با یکدیگر هستند و این جزیی جدایی ناپذیر در حوزه ی فرهنگ است. اما همان طور که از نامش پیداست ما از فرهنگی سخن می گویم که برای اهمیت دادن به انسان و زندگی گام بر می دارد، نه پست و حقیر شمردن انسان و زندگی. اگر بخواهیم به فرهنگ خودمان نگاهی عمیق داشته باشیم، این مهم را نیک در می یابیم که تا چه حد به انسان و زندگی بها داده شده و با یک بیت و یک شعر چگونه مهارت های زندگی را به ما آموخته اند. شاهد بر این مدعا بسیار است که با توّرق  دیوان های شعری و ادبی این سرزمین می توان با نمونه های مختلفی مواجه شد.

نباید فراموش کرد که وقتی از فرهنگ ایرانی سخن به میان می آید سرتاسر این فرهنگ کهن و دیرین را در بر می گیرد. چه فرهنگ ایرانی قبل از اسلام و چه فرهنگ غنی و متفکرانه ی پس از اسلام که می توان مدعی بود که ادامه ی آن فرهنگ کهن است در قامت و ساحتی دیگر.

 

نگاهی به انسان و اجتماع:

 

آنچه از آموزه های فرهنگی ما بر می آید همواره ما را به سمت اتحاد و همبستگی رهنمون بوده است. اتحاد و جهان بینی خاص خودش. جهان بینی ای که ما را به سمت هر چه بهتر زیستن سوق می دهد. در واقع باید گفت که این فرهنگ به ما معنای زیستن می دهد. پافشاری در زندگی و تلاش بی وقفه؛ نا امید نشدن؛ چگونه رفتار کردن با دیگران؛ چگونه رفتار کردن با محیط زیست و طبیعت؛ همه ی این آموزه ها را می توان از دل فرهنگ کهن این دیار بیرون کشید و مقابل مخاطب قرار داد؛ می توان این فرهنگ را به دیگر کشورها برد و افتخار کرد که ما دارای چنین فرهنگ و تفکر و مَنِشی هستیم. نمی دانم در کجا خواندم، اما به خاطر دارم که از آقای «اریک فروم» روانشناس سرشناس غربی نقل کرده بودند که در مقدمه ی اشعار مولانا چنین نوشته بود و من مضمون آن را نقل می کنم که زمانی که ما درگیر قرون وسطا بودیم یک شرقی جرأت داشته و از عشق زمینی سخن به میان آورده. نمی تواند این سخن خود سندی بر مدعای ما باشد؟ اصلاً فرض اگر بخواهیم بگویم سخن اریک فروم سندیت ندارد و نگارنده از کجایش در آورده، یک نگاه به غزلیات شمس این ادعا را تأیید نمی کند؟ آیا کسانی که انس و الفتی با ادبیات کهن این مرز و بوم دارند، می توانند چنین سخنی را منکر شوند؟ چند شاهد می تواند جست و پیش مخاطب قرار داد که در اهمیت زندگی و نوع رفتار ما با دیگران است؛ این را هرکس که اندکی زبان فارسی بداند و بتواند بخواند، نیک در می یابد.

انسان در ادبیات ما مختلف است. با شکل و شمایل متفاوتی ظاهر می شود. در غزلیات حافظ به نوعی ظاهر می شود و با سخن سعدی به نوعی دیگر.

در فرهنگ وارداتی، شما را به سمت خود سوق می دهند. یعنی محوریت اصلی خودتان هستید؛ هرکار که می کنید منفعت شخص خود را در نظر بگیرید. اما فرهنگ ایرانی شما را به سمت یکدیگر سوق می دهد؛ مولوی می گوید:« چون که کلیات را رنج است و درد/ جزو ایشان چون نباشد روی زرد». یا همان ابیات معروف سعدی که همه می دانید و می دانیم و وِرد زبان هایمان است:« بنی آدم اعضای یکدیگرند/ که در آفرینش ز یک گوهرند/ چو عضو به درد آورد روزگار/ دگر عضوها را نماند قرار». البته یک نکته را ناگزیر باید نوشت؛ چرا که علیرغم تمام آنچه گفته آمد، باز هم در اتفاقات گوناگونی که پیش می آید: سیل، زلزله و دیگر بلایای طبیعی، نشان داده ایم که نمی توانیم نسبت به دیگران بی توجه و یا کم توجه باشیم.

 

این کشش را من کشش فرهنگی می خوانم. این باورها چیزی است که در درون ما نهادینه شده است. و نه یک قرن و دو قرن، که قرن هاست پوست و استخوان این فرهنگ را ورزیده و گوشت آورده و حیف است که به راحتی و از سر راحت طلبی ذبح اش کنیم.

انسان در ادبیات ما از قرن ها پیش رواج داشته و تا امروز نیز ادامه یافته است. همانطور که ذکرش آمد از انسانی سخن می‌ گوید که برای زیستن آفریده شده است نه برای پستی و حقارت. انسانی که حتی در دین اسلام هم از کرامتش سخن به میان آمده و ادبیات دیرین ما چیزی جدا از باورهای مذهبی ما نیست.

در ادبیات، نه تنها ما را به سمت انسانی زیستن سوق می دهند، بلکه راه روش اش را نیز به دست می دهند. به عنوان مثال حافظ در بیتی می گوید:« مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن/ که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست»؛ آیا می توان چنین گفت که حافظ حرفی خلاف باورهای مذهبی می زند؟ یا حرفی خلاف رفتارهای انسانی؟ در جای دیگری می گوید:« آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است/ با دوستان مرّوت با دشمنان مدارا». نه تنها در این بیت راه و روش زیستن در آسایش را به ما گوشزد می کند، بلکه راه چگونه در آسایش زیستن را نیز به دست می دهد.

یا اگر نگاه کنیم در باب دوستی و انسان یا همان معشوقی که در ادبیات ما آمده است، سعدی می گوید:« من اندر خود نمی یابم که روی از دوست برتابم/ بدار ای خواجه دست از من که طاقت رفت و پایابم» و یا «یارا بهشت صحبتِ یاران همدم است/ دیدار یار نامتناسب جهنم است» و در جای دیگر حتی انسان بی دوست را چون مرده ای می داند:« زنده بی دوست خفته در وطنی/ مَثَلِ مرده ای است در کفنی» و بسیار شواهد دیگر.

البته نباید  گمان کرد که تو حق داری هرکاری که دلت خواست انجام بدهی و فقط دیگران را آزار ندهی، کفایت کند. شاعر به ما یادآور می شود که می توانی هرکاری دلت خواست انجام بدهی اما کاری که انسانی باشد و در خور اخلاق انسانی که همواره رو به تعالی است. انسانِ حافظ، انسانِ خودسر و گستاخ نیست؛ انسانی است که از ریا و تزویر و دورنگی به دور است. انسانی است که همواره خیرش به دیگران می رسد؛ انسانی است که زور بازو ندارد که دیگران را بیازارد:« من از بازوی خود دارم بسی شکر/ که زور مردم آزاری ندارم». در انسان حافظ ما با «هرکول» مواجه نیستیم... با انسانی لطیف و خیرخواه خلق مواجهیم. انسانی که در ادبیات ما از آن سخن به میان می آید همواره چنین است.

 

این تنها گوشه ای از اهمیت زندگی فردی و اجتماعی در فرهنگ ماست. فرهنگی که ما در آن رشد کرده و بالیده ایم. فرهنگی که در آن نمو یافته ایم و ورزیده ایم. حال می توان مدعی بود که ما فرهنگی ناقص داریم، که برای جبران آن محتاج کتاب های موفقیت و جملات سطحی کاسبان و دللالان دنیای غرب شده ایم؟ شاید با خودتان بگوید همه چیز را با هم قاتی کرده ام و آش کشکی پخته ام و گذاشته ام در مقابلتان، اما برای موفقیت هم در فرهنگ ما ابیات زیادی وجود دارد که به خودباوری ما کمک می کند؛ به این بیت دقت کنید:« این جهان کوه است و فعل ما ندا/ سوی ما آید نداها را صدا»... ما در جهانی ایستاده ایم که هر آنچه به سمت ما می آید از فعل خودمان است. و همواره باید پافشاری کنیم و طلب کنیم در مورد هرآنچه مد نظرمان است، چرا که:« این طلب در تو گروگان خداست/ زآنکه هر طالب به مطلوبی سزاست»

مجموع رتبه (0)

0 از 5 ستاره

نظر خود را اضافه نمایید

ارسال نظر به عنوان مهمان

0
  • هیچ نظری یافت نشد.
در خبر نامه وب سایت ما عضو شوید تا از تازه ترین خبرها و مطالب در ایمیل خود باخبر شوید.