حکایت حرمت پیران و ذکر خیری از باباجی

اخبار ترشیز
Typography

در یکی از بقاع متبرکه شاهد برخورد نامناسب نوجوانی با یک پیرمرد بودم. پیرمرد رو می‏شناختم. بازنشسته محترمی بود. به نیت کمک پیش رفتم. خسته بود. اشک در چشم داشت. با خودش واگویه داشت که هی پسر چرا خوارم کردی؟

خفیفم کردی. لیوان آبی برایش بردم. جرعه‏ای نوشید و آبی به صورت زد. اجازه دخالت گرفتم تا با نوجوان صحبتی بکنم. نوجوان آن سوترک ایستاد بود و با وقاحت در حال لیچارپراکنی بود. پیرمرد رخصت نداد. مشخص شد پسرک نوه اوست. پسرک رو به پیرمرد سپرده شده بود. یک پسر بازیگوش با یک پیرمرد محترم در یک بقعه متبرکه.

پیرمرد عاصی بود که چرا نوه‏اش حرف گوش کن نیست. از گذشته‏ها می‏گفت. از باباحاجی‏اش. از تبعیتی که از بزرگترها مرسوم بود. نقل‏های پیرمرد مرا به گذشته برد. به پدر بزرگ مادری باباحاجی می‏گفتیم. مخففش می‏شد؛ باباجی. باباجی پیرمردی دستار به سر بود که قریب صد سال عمر با عزت کرد. شوخ‏طبع و خوش‏بزم بود. تعلق خاطر خاصی به حفظ سنت‏ها داشت. در اسفند 1373 دقایقی قبل مرگ مشغول ذکر گفتن بود. مرگ‏اندیش بود و به راحتی رفتن را مزه مزه می‏کرد. سرزنده‏گی‏اش باعث تعجب بسیاری از اطرافیان بود.

در نوروز بر صدر اتاق پذیرایی می‏نشست و پذیرای فرزندان و نوادگان و نبیره‏هایش بود. به همه می‏گفت الهی پیر شی. برای هر واقعه و رخداد و صحبتی شعری در ذهن داشت و به اقتضای مجلس آوسنه و متل و چیستان و قصه و حکایتی برای بیان کردن داشت. سواد نداشت ولی در جمع سر کتاب باز می‏کرد. سر کتاب باز کردن در باور او یک جور فال گرفتن بود. حسب ذوقی که داشت به فراخور حال مخاطبش حرف‏های ناب می‏زد. حرف‏هاش وصف حال مخاطبش بود. در لفافه نصیحتمان می‏کرد.

از حفظ مثنوی‏های مختلفی می‏خواند. در آوسنه‏ها و متل‏هاش از شخصیت‏های چون؛ نجما، حسنا تا عبدالرزاق و مختار و حمله حیدری وسکینه موطلا و رقیه شال به سر. در میانه حیاط در سایه درخت سنجد می‏نشست و حکایت می‏گفتو از روزگاران مکتبخانه رفتن یادهای از گلستان داشت. به زعم هیچ مِتل و آوُسنه‏ای نبود که سعدی علیه‏الرحمه نقشی در بیان و پرداخت آن نداشته باشد. سعدی حکایات باباجی مردی بود؛ زباندان و قوی هیکل و سیاح و زیرک.

مردی که بسان عیاران زندگی می‏کرد و همچون زاهدان اهل چله نشینی بود و تمام دنیا را برای پیدا کردن آدم بی درد زیر پا گذاشته بود. باباجی شب‏های یلدا برایمان مشکل‏گشا درست می‏کرد و از سفرهای سعدی می‏گفت. از دید او سعدی در مدار زمان و مکان قرار نمی‏گرفت لذا به راحتی در عرض و طول تاریخ جابجا می‏شد. سعدی داستان‏های باباجی با ذکاوت و جسارت معماهای مختلف را حل می‏کرد. باباجی او را فراتر از حسین کرد شبستری و حُسنا و نَجما می‏دانست و معتقد بود او از امیر ارسلان هم مردتر است و کم از مختار ندارد و قهرمانی است هم رده رستم و سهراب.

الغرض باباجی نصایحش را در قالب قهرمانانی که در ذهن داشت برایمان واگویه می‏کرد. و سعدی در این میان نقشی خاص داشت. جالبه که بدانید بعض وقت‏ها با تاسف از نبود مکتبخانه در دوران ما یاد می‏کرد که اگر بود ما سوادمان بیشتر بود! سعدی ذهن او به کاشمر هم آمد بود و پای در قنات فدافن هم گذاشته بود و برای اهالی وعظ و خطابه‏ای هم کرده بود. اگر یکی از فامیل به زندگانی دیگری نظر داشت، می‏گفت: بدان که به قول سعدی در این عالم آدم بی‏غم نباشد اگر باشد بنی‏آدم نباشد!

باباجی می‏گفت: بهترين زمين‏هاي دشت موقوفه بودند .مي‏گفت: بركت از دشتي كه موقوفه نداشته باشه فرار مي‏كنه. می‏گفت؛ توي هر آبادي  بايد سهمي از آنچه كاسب مي‏شي را در راه خدا خرج كني. آدم بايد خمس و زكاتش را حتماً بدهد. ولي دادن مال براي امام حسين(ع) چيز ديگريه. می‏گفت؛ قديمي‏ها تربت امام حسين (ع) رو با مشتی خاک قاطی می‏کردند و مي‏ريختند تو باغ‏ها و آب قنات و زمين‏هاشون تا كه بركت محصول و آب قنات زياد بشه.

مي‏گفت: قديمي‏ها براي اينكه يك دشت رو آباد كنند، اول عهد مي‏كردند كه سهمي از عایدی آب قنات يا بخشي از زمين‏هاي آباد شده را در راه اباعبدالله(ع) هزينه كنند. می‏گفت: در نقاط مختلف اراضی آبادی درخت‏هاي بي‏ثمر و باثمر كاشته مي‏شد تا در گذر زمان صرف تكيه و حسينيه و آبادي بشن. سر تامين كُنده‏ها و هیزم‏هاي تكيه دعوا بود. عزت و آبرو مردان آبادي به خيلي چيزها بود، از جمله به تعداد درختي كه  در چهار سوي دشت در اين گدار و آن گدار در كنار اين  نهر و اون نهر كاشته بودند.

باباجي مي‏گفت : قدیمی‏ها تا به آب مي‏رسيدند، درخت مي‏كاشتند. خودش در حاشيه جوی آب منتهی به تاکستانش درخت سپيدار كاشته بود. یک بار چند گوسفند از كنار نهال‏هاي سپيدارش رد شدند. نهالي شكست. صداي باباجي به اعتراض بلند شد. گيج و منگ جوياي علت فريادش شدم. به سپيدارها اشاره كرد: اينان مال نخله. نذر امام حسينه. 12 سالم بود. يعني يك نهال اين همه ارزش داره. دست در جيبش كرد و دستمال مشكل گشا را به طرفم گرفت.

باباجی گفت: درختاي اينور جوی آب وقف تكيه‏اند و اين وري نذر نخل  فدافن.  در فدافن قدیم بسياري از درختان حاشيه جوي‏ها به امري از امور عزاداري امام حسين (ع) اختصاص داشتند. مردم معتقد بودند كه كاشت درخت براي تكيه و نخل و تهيه كُنده (هيزم) حكم باقيات الصالحات داره و ثوابش براي روح اموات درختكار حوالت مي‏شود. حتی در داخل تاکستانش تعدادی درخت سرو سهی، صنوبر و سپیدار داشت که همه می‏دانستند وقف نخل است.

باباجی شخصیتی دوست‏داشتنی داشت. حلال مشکلات بود. ریش سفیدی بود که بی‏ریا و غرور سعی در حل مشکلات اقارب و خویشان داشت. به همه احترام می‏گذاشت و ما به ازای آن همه به او به نحو خاصی احترام می‏گذاشتند. سعی داشت کمک حالمان باشد. مستقیم نصیحتمان نمی‏کرد به قول خودش به در می‏گفت تا دیفال بشنود! به چند نکته مکرر اصرار داشت؛ تاکید به کسب رزق حلال داشت. تاکید به صادق بودن داشت. تاکید می‏کرد فضول نباشیم و در امور دیگران دخالت نکنیم.

نقل آن پیرمرد و نوه‏اش در آن بقعه متبرکه من را به گذشته‏ها برد. به روزگاری که پیران حرمتی خاص در هر قوم و خانواده داشتند. روزگاری که کلان بزرگ خاندان فصل‏الخطاب بود. یادش بخیر. آن روزگاران شهر نیازمند سرای سالمندان نبود. آن روزگاران سالمندان در صدر مجلس جای داشتند. آن روزگاران پیران ما روشن ضمیرانی بودند که مشیر و مشار فرزندانشان محسوب می‏شدند. آن روزگاران نچندان دور پیرمردانی چون باباجی گل سرسبد زندگی بودند. گاهی زود دیر می‏شود. پیری در زندگانی ما هم هست . حرمت پیران واجب است.

مجموع رتبه (0)

0 از 5 ستاره

نظر خود را اضافه نمایید

ارسال نظر به عنوان مهمان

0
  • هیچ نظری یافت نشد.
در خبر نامه وب سایت ما عضو شوید تا از تازه ترین خبرها و مطالب در ایمیل خود باخبر شوید.