روستای طرق کوهسرخ قطعه ای از بهشت

اخبار ترشیز
Typography

فاطمه نبوی ثالث

روستای طرق هنوز هم تداعی کننده عشق و صفا و صمیمیت است. کافی است فقط یک بار به روستای طرق سفر کنید تا تصاویر درختان سپیدار روستا، بافت پلکانی و جاری بودن زندگی در بافت قدیمی روستا ، ارتفاعات بلند، همدلی و پاکی و بی ریایی مردم روستا در ذهن شما برای همیشه ماندگار شود.

روستای طرق با 2000 نفر جمعیت و 2193 کیلومتر وسعت یکی از روستاهای پرجمعیت کوهسرخ است. در 40 کیلومتری کاشمر و بعد از ورود به شهر ریوش یک جاده فرعی زیبا ما را به مقصدمان نزدیک می کند. در بدو ورود به روستا با یک نوحه خوان مواجه می شویم .با تن پوش سبز ، لباسی که تعزیه خوان ها معمولا در نقش حضرت امام حسین(ع) و حضرت عباس(س) بر تن می کنند. در کنار ماشینش ایستاده ، بلندگویی در دست دارد و نوحه می خواند. گویا صدایش برای مردم ده آشناست . کم کم مردم از منازل بیرون می آیند و به سمتش می روند . به سمت میدان عاشورای روستا در حال حرکتیم . اول صبح است و مردم تازه دارند کارشان را شروع می کنند به نظر می رسد همه هم را می شناسند و ما به عنوان غریبه وارد روستا شده ایم. به خانه آقای غلامحسین روشندل وارد می شویم. اتاقی که نشسته ایم پر است از تقدیر نامه های  گوناگون که جهت تعزیه خوانی که به غلامحسین روشندل اهدا شده است. دو طاقچه اتاق  پر از کتاب است .غلامحسین روشندل می گوید حدود 2000 جلد کتاب دارد. پای صحبتش می نشینیم وی می گوید: روستای طرق یکی از قدیمی ترین روستاهاست که تعزیه خوانی در آن شکل گرفته است. تعزیه در طرق ریشه دارد . یک نوع نمایش مذهبی است که هم اجر دنیا و هم اخروی دارد. مردم روستا معتقدند کسی که تعزیه می خواند باید از نظر ظاهر و باطن مورد ایراد نباشد چون تعزیه خوانی یک کار دینی است. من از 12 سالگی در تعزیه خوانی به اصرار پدرم شرکت کردم. تعزیه خوانی برای مردم روستای طرق یک کسب و کار محسوب نمی شود و تعزیه خوانی به عشق امام حسین (ع) انجام می گیرد. بنده ابتدا در تعزیه نسخه های میر عزا را می خواندم . (سید مصطفی کاشانی مشهور به میر عزا شبیه نامه های زیادی سروده است که در بیشتر شبیه خوانی ها از سروده های او استفاده می شود) در ذیل بخش کوتاهی از شبیه نامه حر را می آوریم:

خردسالان : عشق ربود از سر حر، از سر حر

هوش وبرد از پیکرش تاب و توان را

از صف لشکر گشته جدا ، گشته جدا

سوی سلطان جهان ، پیچید عنان را

گفت از کف می دهم دنیای فانی

بزرگسالان: گفت از کف می دهم دنیای فانی

خردسالان : دادن جان بهتر از این زندگانی

بزرگسالان: دادن جان بهتر از این زندگانی

خردسالان: منصب و نیزه و خنجر و لشکر از خود رها کرد

بزرگسالان: گفت  ای نور دل حیدر، وی زاده پیغمبر

وی خسرو کم لشکر، ای توبه علی ا...

غلامحسین روشندل افزود: در بخش کوهسرخ بیشتر از نسخه های حسامی بنده قرایی در شبیه خوانی ها استفاده می شود . شيخ محمد حسامي يكي از علما و ادباي مشهور اوايل قرن معاصر بود که نسخه های مستندی بر اساس مطالب تاریخی برای شبیه خوانی سروده است. وی نیز در باره حر بن یزید ریاحی از نسخه های حسامی می خواند  و متذکر می شود تعزیه خوانی در روستای طرق در میدان عاشورا با دو شرط بر گزار می شد . اول این که اختلاط زن و مرد نباشد  و دوم این که دروغی برای اهل بیت در متون تعزیه آورده نشود. جهت این که زن و مرد با هم اختلاط نداشته باشند زنان در میدان عاشورا روی پلکان می نشستند و از روی بام ها تعزیه خوانی و شبیه خوانی را نگاه می کردند و مردان در قسمت پایین رو به روی پلکان می نشستند و در محل نمایش مراسم  بین مردان و زنان برگزار می شد و متون نسخه های حسامی هم مستند و بر اساس تاریخ اسلام است تا خدای نکرده دروغی در شبیه خوانی ها نیاید.

غلامحسین روشندل از فوت یکی از دوستان و اقوامش در حین تعزیه خوانی هم می گوید: حبیب الله راستگو پسر خاله ام و من با هم شبیه خوانی می کردیم. آن روز بنده نقش حضرت امام حسین (ع) را داشتم و حبیب ا... در نقش  حضرت ابوالفضل بود. به جایی رسیدیم که امام حسین (ع) و حضرت ابوالفضل (س) هر دومیدان می آیند . دوبرادر درمیانه ی میدان هم دیگر را می بینند وعباس درحالی که غرقه به خون است دروسط میدان بر زمین می افتد . حبیب الله در نقش حضرت ابوالفضل (س) گفت:

ایا نتیجه ی امیدواری احباب

 بیا برادر درخون تپیده را دریاب

و من در نقش امام حسین(ع)  خواندم:

دیــــــده بگشا که طبیبت سر بالین آمد

دیده بگشا که حسین با دل خونین آمد

دیده بر هم منه ای سَروِ بخون غلطیده

تــــــــا نگویند حسین داغ برادر دیده

بعد نگاهش کردم دیدم حرکت نمی کند . اول فکر کردم می خواهد صحنه را گرم کند . بعد دیدم خیر بدنش خشک شده و هیچ حرکتی ندارد. وی را به خانه یکی از اشنایان بردند.  آمبولانس آوردند ولی دقایقی بیش زنده نماند و فوت کرد .

آقا غلامحسین نسخه های مجالسش را می آورد حدود 70 تا 80 نسخه تعزیه خوانی دارد که با خط خودش نوشته است. می گوید برای مجلس عاشورا 14 نسخه دارد که از حسامی است.

غلامحسین روشندل از زندگی  قدیمی روستایی هم برایمان تعریف می کند: در زمان قدیم رسم بود یک فامیل در یک منطقه زندگی می کردند. بنده تازه ازدواج کرده بودم و می خواستم در مکان دیگری زندگی کنم . اجازه ندادند. کلا گفتند نباید از دیگران جدا شوید و همه باید با هم زندگی کنیم . چند خانواده بزرگ در روستا بودند به آنها جعفرها، باقرها ، قاینی ها، قاسم ها می گفتند . هر کدام یک بزرگ خاندان داشتند مثلا  خانواده باقرها حاجی صمدانی  ، قاینی ها علی ناصر، جعفرها حاجی منیری و قاسم ها حاجی اشرفی بزرگ خاندانشان بود. هر منطقه ای یک فامیل با هم زندگی می کردند و ازدواجشان هم در بین خود همان فامیل بود. اگر کسی از یک فامیل دیگر زن می گرفت سرزنش می شد که فلانی از کدام فامیل زن گرفته . زندگی هم ساده بود . در همین خانه ای که ما الان داریم زندگی می کنیم هشت خانوار زندگی می کردند . الان ما 8 منزل را یک منزل کردیم . می گفتیم بچه و پدر و فرزند نباید از هم دور باشند. کاملا یادم هست که در خانه خودمان 5 تا پسر در یک اتاق می خوابیدیم که روی آن لنگر فرت بافی بود و ما زیر فرت می خوابیدیم.  گوسفند می چراندیم . یادم هست که یک بار از گله ای که می چراندم یک نفر یک گوسفند خرید به 8 تومان. هشت تا یک تومانی نه هشت هزار تومان. از گوشت من یک تومان به خاطر دارم . یادم هست که گوشت من 4 تومان ( 4 تا یک تومانی نه 4 هزار تومان) شده بود از بهلول مشهور هم دعوت داشتیم که 10 روز در طرق سخنرانی کند. بهلول گفت تا گوشت من 20 تومان نشده گوشت بخورید همه به هم با تعجب نگاه می کردند که آیا امکان دارد قیمت یک من گوشت 20 تومان شود .با این حال  کلا یک قصابی غلام محمد علی بود یک بزغاله که ذبح می شد جرات نمی کردی از جلو کوچه رد شوی از بس که زنبور دورش جمع می شدند . ممکن بود یک هفته هم گوشت به فروش نرسد. الان گوشت من 200 هزار تومان شده و 5 تا قصابی در ده داریم و گوشت هم به فروش می رسد.

در مورد پوشاک قدیم هم توضیح می دهد: اگر یک جفت کفش می خریدیم 5 تا 6 سال کار می کرد. یادم هست که کفش هایی به نام ساغری از سبزوار آورده بودند. مثل دمپایی بودند. یک تخته چوب زیرش زده بودندو وسطش یک تکه چرم سبز ، چرم سبز طوری برگشته بود که انگشت ها زیرش قرار می گرفت. مردم روستا ته تخته را یک تکه آهن می زدندو پاشنه را هم آهن می زدند . حالا شما بگویید این کفش چطور می خواهد کهنه شود؟ یک لباس یا پیژامه به پا می کردند 5 تا 6 پینه داشت . خودمان یک بالش قدیمی داشتیم که یک پیراهن بچه از داخلش در آوردیم حدود 12 پینه داشت. جالب تر این که مردم مقید نبودند که پینه ها هم رنگ لباس ها باشد . یک وقت می دیدید به لباس مشکی پینه قرمز زده اند. اهم زندگی یک نفر این بود که امسال چند من گندم کم دارد. مثلا می گفتند امسال 10 من گندم کسر داریم. از لباس و فرش و دیگر وسایل حسابی نبود. مردم خودشان پنبه را با چرخ ریسندگی تبدیل به نخ می کردند و در حد نیاز خانواده با فرت بافی پارچه تهیه می کردند. یا قالیچه  می بافتند.

غلامحسین روشندل از شروع به کار اولین مدارس سبک جدید در طرق هم خاطره دارد: اولین مدرسه این منطقه در قراچه با 5 دانش آموز شروع به کار کرد. مردم کار مدارس جدید را قبول نداشتند و از فرستادن فرزندانشان به مدارس همدیگر را نهی می کردندو معتقد بودند این مدارس افراد را از راه دین خارج می کند. مدرسه قراچه با معلمی آقای آراسته اداره می شد و از طرق سه دانش آموز به آن مدرسه می رفتند. امر شده بود که هر مدرسه حداقل 5 دانش آموز داشته باشد. بعد مدرسه طرق با معلمی اقای هاشمی شروع به کار کرد. این مدارس در زمستان دایر بود و بقیه سال برای این که ما کمک احوال پدر و مادر در چراندن گوسفند بودیم تعطیل می شد .پدرم من را یک سال به مدرسه فرستاد و در همان سال به من به خاطر این که سواد مکتبی داشتم کارنامه پنجم را دادند. برای سال بعد آقای هاشمی به خانه مان آمد و گفت الان فصل کار نیست غلامحسین را به مدرسه بفرست تا تصدیق ششم را به او بدهم و مثل خودم معلم شود. همسایه هایمان آمدند و به پدرم گفتند که فرستادن فرزندت به این مدارس باعث عقوبتت در آن دنیا می شود و بالاخره پدرم از فرستادن بنده به مدرسه منصرف شد.

نوبت به دیگر اعضای جمع می رسد که همگی در منزل آقا غلامحسین گردهم آمدند. هر کدام مطلبی برای گفتن دارند. خانم فاطمه روشندل که دختر آفا غلامحسین است از افسانه های روستا می گوید: در افسانه های روستایی هم به ایجاد علاقه و عشق به امامان توجه می شد. یکی از افسانه ها که برایمان می گفتنداین بود.

رفتم به سوی صحرا / دیدم سواری تنها/ گفتم سوار چیستی / گفتا سوار اسبز سبز مصطفی/ گفتم چه داری در بغل / گفتا کتابی پرغزل/ آسمان آراستند/ مومنان برخاستند/ برزنید طبل علا/ بروید پیش خدا/ ای خدای خوشنام/ صدهزارت یک نام/ ما همه بنده تو/ بنده فروخوانده تو/ دو دست در حلقه تو/ دو پا در کعبه تو  

و بعد ابیاتی در وصف حضرت محمد (ص) و حضرت علی (ع) خوانده می شد.

خانم بتول شفیعی کسرینه هم از لالایی ها می گوید لالایی ها بیشتر خواسته های مادران را  بیان می کرد که با شعر و آهنگ بیان می شد. وقتی مادر می خواست سلامت فرزندش را از خدا طلب کند می خواند.

لالالالا که لالات بی بلا باد        نگهدار شب و روزت خدا  باد

یا هنگامی که آرزو می کند که کودکش باسواد شود می گوید

لالا لالای لالایی تو را دادم به ملایی / تو را دادم که ملاشی / ندادم از سرُم واشی

وی همچنین از خنچه بری هم تعریف می کند .شش یا هفت مجمعه (سینی) از مواد غذایی و لباس را تزیین می کردند. هر مجمعه را یک نفر برمی داشت . یک گوسفند را هم آزین می بستند و آن را هم یک نفر بردوش می گرفت و به خانه خانواده عروس  می بردند.

خانم معصومه امیرزاده از اعتقاد مردم روستا به ساعت بودن می گوید: از نظر مردم روستای طرق در ساعاتی ممکن است امور و کارهای انسان خوب پیش رود و در برخی ساعات و لحظات برعکس.بعضی روزها و بعضی ساعت ها در روز خوش یمن تر از بعضی دیگر است. لطف و رحمت الهی در بعضی روزها بیشتر شامل حال فرد می شود . اما برخی ساعت ها به این اندازه پربرکت نیست و کارها با مشکلات بیشتر پیش می رود.مردم روستا  در همان ساعت ها که در ایام سعد واقع شده است اسباب کشی می کنند. آغاز برداشت محصول با توجه به همین ساعات است. مراسم خطبه خوانی عقد هم باید وقتی انجام شود که ساعت باشد.

خانم طاهره روشندل که مدیریت جمع را به عهده داشته است نیز از مرسومات روستا تعریف می کند: شیرواره نوعی  قرض دادن شیر به همدیگر را مردم روستا در جایی به نام «دوگاه» انجام می دادند. در دوگاه یک نفر که دارای مقدار شیر  روزانه بیشتری بودمدیریت مجموعه را بعهده داشت وتا پایان تابستان نوبت گذاری ها را برای افراد زیر مجموعه مشخص می کرد . اعضای گوسفند دارها باید هرچند روز شیر تولید شده خود را ظهرها درسربیری تحویل وگاودارهادر دو نوبت صبح و عصر به خانه تعیین شده تحویل دهند. شیرهای تحویلی بوسیله  چوب های نازک از شاخه های درختان به طول چهل سانتمتر اندازه گیری می شد.

طاهره روشندل از رسم کف زنی در روستا هم می گوید: "کف" نوعى شیرینى است که با زدنِ آب "چوبک" و شیرین کردن آن به دست مى ‏آید  برای تهیه این شیرینی محلی مقدارى "چوبک"  "بیخ" مى ‏نامند ( که ریشه نوعی گیاه صحرایی است) را کوبیده و چند بار در آب مى ‏جوشانند و چون این آب تلخ است آن را عوض می‌ کنند و مجددا مى ‏جوشانند این کار را آنقدر تکرار مى ‏کنند که تلخی آب گرفته شود و هیچ طعمى نداشته باشد.

 

 آب را مى‏ گذارند سرد شود آنگاه آن را در ظرف بزرگی که بهتر است تغار سفالی باشد ، مى ‏ریزند  و با چوب آن را آنقدر می زنند که آب چوبک "کف" کند.

 

سپس مقدارى شیره انگور یا شیره شکر و یا پودر شکر را به بتدریج به آن اضافه می کنند .

صحبت های این جمع تمام می شود و همه با هم به منزل علی اکبر روشندل می رویم ایشان هم یکی از افراد صاحب اطلاع روستاست . وی از چاووش خوانی روستا برایمان می گوید:

او که بیش از نیم قرن تعزیه خوان ، منقبت خوان، چاووش خوان،  موذن و سحرخوانی می کرده و در جشنواره های مختلفی حضور داشته این روز ها به دلیل کم توانی حرکتی خانه نشین است با صدای کوتاه و لرزان برایمان از چاووش خوانی می گوید:

 چاوش خوان ها همواره مورد تکریم بودند رسم بود که عروس را با سلام و صلوات به خانه ی بخت می بردند و در این مسیر رباعی می کردند رباعی خوانن ها یا همان چاو ش خوان ها،  گاهی دونفر صدا در صدا،می خواندند یعنی هر هر کدام یک مصرع و در آخر همه ی جمعیت  با هم صلوات می فرستادند در پایان مراسم گاهی به چاووش خوان یک دستمال ابریشمی می دادند. در بدرقه ی کاروان های زیارتی مشهد  کربلا و مکه  چاووش خوان جلو جمعیت حرکت می کرد و می خواند در استقبال از مسافرین و زایرین یعنی باز گشت آن ها هم چاووشی می کردند اشعار چاووشی محتوای دینی و مذهبی  عارفانه  داشت . چاووش خوانی  هم در ایام حزن و اندوه  هم در ایام سرورو شادمانی و هم  در زندگی و شغل مردم وجود داشت . در یاوری ها یعنی وقتی عده ای به کمک فامیل خود برای بیل زدن زمین یا درو کردن  محصول می رفتند اهل صدا رباعی می کردند و این خوانندگی انرژی می داد تا کار سریعتر انجام شود. نمونه چاووش خوانی بدرقه که موجب شوق و ایجاد انگیزه برای سفر می کرد . هرکه دارد هوس کرببلا بسم الله.      هر که دارد سر همراهی ما بسم الله

سایر موضوعات

 .   بلبل این باغم و این باغ گلزار من است. مرغ آتش خوارم و آتش پر و بال من است. استخوانم نقره و اندر گلو دارم طلا هر که این معنا بداند پیر استاد من است. هی مرد من هی. هی مرد من هی.  در کرببلا به شمر ملعون لعنت در طوس غریب الغربا را صلوات بگو بلند و مترس از کلام با برکات به دست بریده ی صحرای کربلا صلوات و.......

.جواد روشندل رئیس اسبق اداره فرهنگ و اشاد اسلامی کاشمر و کارشناس ارشد ادبیات و پژوهشگر فرهنگ عامه  هم به نقش رنگ در پرچم چاووش خوان اشاره ای دارد و می گوید چاوش خوان معمولا لباس محلی مردم خویش بر تن می کند. چاووش خوانی بیشتر در خراسان رضوی بوشهر یزد اصفهان کهگیلویه و بویراحمد و.... جریان داشته چاوش خوان  پرچم هایی به  رنگ سبز سفید قرمز و مشکی به دوش می کشید که هر کدام نشانه خاصی و مفهومی داشته رنگ سبز  به معنای  سرسبزی نشاط  و خرمی و گاه  نشانه ارادت به اهل بیت بود رنگ سفید نشانه پاکیدل و صفای باطن بود. رنگ قرمز نشانه سرخ شهادت و رنگ مشکی در حزن و اندوه و باز گشت کاروان عزادار به کار می رفته در ادامه این پژوهش در شمارگان بعدی به نقش موسیقی در مدح و منقبت و تعزیه با شما همراه خواهیم بود

 

 

 

مجموع رتبه (0)

0 از 5 ستاره

نظر خود را اضافه نمایید

ارسال نظر به عنوان مهمان

0
  • هیچ نظری یافت نشد.
در خبر نامه وب سایت ما عضو شوید تا از تازه ترین خبرها و مطالب در ایمیل خود باخبر شوید.