هنوز هم می توانم بخوانم

اخبار ترشیز
Typography

حمید ضیایی

در شماره ی قبل یادداشتی تحت عنوان « آخرین نسل پرده خوانان» منتشر شد. در آن یادداشت از کربلایی قاسم دانش پژوه هم سخن به میان آمد. در این شماره گفت وگوی صمیمانه ای با ایشان داشته ام.

کربلایی قاسم از 5 سالگی پرده خوانی را آغاز می کند. سرشار است از خاطرات تلخ و شیرین روزگاری که سپری کرده است. روزگاری که دیده است. فراز و فرود روزگار را دیده و سرد و گرماش را هم چشیده. در گفت وگویی که خواهید خواند از اعتقادش به شمایل خوانی گفته است و ارج و قربی که در میان مردم داشته است. ارج و قربی که هنوز هم پابه جاست اما دیگر مثل سابق پر رونق نیست.

+بفرمایید چه شد که به پرده خوانی علاقه مند شدید؟

-اصل و ریشه ی پدرم از کرمان بود. آن زمان که به این اطراف برای زیارت می آمدند در همین جا هم ماندگار شدند. شغل آنها مداحی و شمایل خوانی بود. در روستاها و رباط ها می رفتیم و مداحی و شمایل خوانی می کردیم. آن زمان امکاناتی نبود و ما با همین کار مردم را در امور دین و مذهب راهنمایی می کردیم. من هم از همان سن 5-6 سالگی بود که کمک دست پدرم بودم و از همان زمان علاقه مند شدم و شروع به این کار کردم.

+یعنی به نوعی میراث دار پدر هستید؟

-بله! البته میراث دار پدربزرگ. چون پدربزرگ من هم پرده خوان بودند. کربلایی صولت نام بود.

+کربلایی صولت هم در کاشمر بودند؟

-نه! ایشان در زرند کرمان بود. در روستای «شب جرعه»[؟]

+شما پرده خوانی را از پدر آموختید یا پدربزرگ؟

-از پدرم آموختم. از پدربزرگم چیز زیادی یادم نیست.

+پس پرده خوانی سه نسل در میان شما بوده؟

-بله! البته ما آن زمان در خراسان سی_چهل نفر بودیم. اکثراً هم فوت کرده اند. فقط من و آقای عارف در خلیل آباد و آقای خندان در روستای فدافن مانده ایم.

+پرده هایی که داشتید کار دست کدام هنرمند بود؟

-از معروف های این کار حسین آقای همدانی بود. تعدادی از پرده هایش را هم در موزه ی حضرت رضا (ع) دیده ام.

+شما از چه کسانی پرده داشتید؟

-من از پرده های حسین آقای همدانی و آقای گنجی داشتم

 

 

+از چه سنی به طور حرفه ای پرده خوانی کردید؟

-من از همان سن 5-6 سالگی که به کمک پدرم می رفتم به طور حرفه ای شروع کردم. اوایلش می رفتم به کمک پدرم در اطراف مشهد و این ها پرده خوانی می کرد. آن زمان اطراف حرم کاروانسراهایی بود که معروف بود به شاه عباسی. شب ها آنجا می ماندیم. از همه جا می آمدند. درهای بزرگی داشت که شترها با بار وارد می شدند. در آنجا پرده خوانی می کردیم. یک کاروانسرا هم بود معروف به کاروانسرای صالح. آن زمان شبی 5 قِران کرایه اش بود. حتا یادم می آید که زیر نقارخانه ی حضرت هم با پدرم پرده_شمایل خوانی کردم.

+چند سال پرده خوانی کردید؟

-الآن که 10 سال است خانه نشین ام. اما تقریباً 60-50 سال پرده خوانی کرده ام.

+بچه که بودم می دیدم که داخل بساط شما مار هم بود. چرا رفتید سراغ مار؟

-عرض کنم که در زمان قدیم که پدرم تبلیغ می کرد_ مثلاً می گفت خانم حجابت را حفظ کن یا جوان، به ناموس مردم نظر بد مینداز و... مارها را می گذاشتیم تا مردم جمع بشوند و بعد به این مارها به طور نمادین شب اول قبر را پرده_شمایل خوانی کنیم.

مثلاً می گفتیم این سرنوشت کسانی است که در دنیا به ناموس مردم نگاه می کردند. با پرده خوانی این چیزها را می گفتیم.

+دیگر چه داستان هایی در پرده بود؟

-در پرده_شمایل نکیر و منکر و بهشت و جهنم این چیزها بود. افراد بهشتی و جهنمی هم داشتیم. 72 مجلس هم داشتیم که مربوط به ائمه ی اطهار بود. حتا داستان آن سنگ که از کوه پایین می آید به پیش پای حضرت رضا(ع) که در قدمگاه هم هست. یادم است که می خواندیم: « از حرم شاه غریبی به خراسان آمده/ سنگ بهر خدمت اش از کوه غلتان آمده». می گویند که آقا روی آن سنگ نماز خوانده اند.

+72 مجلس دارید؟ یعنی چه؟

-اینها روایت است. تاریخ است که یکی یکی می گفتیم. مثلاً دختری به خاطر علاقه به حضرت علی اکبر از مصر به کربلا می آید تا جانش را قربان حضرت کند. و دیگر روایات و روضه ها که از روی پرده می خواندیم.

+از این که  پرده خوان شدید راضی هستید؟

-بله. راضی هستم. ذکر اهل بیت می گفتیم. کاری بود که از بچگی انجام می دادم.

+از حرفهایی که قبل مصاحبه گفتید این بود که جبهه هم رفته اید؟

-بله. دوبار به جبهه رفتم. یکبار سال 1361 و یکبار هم 1365 در منطقه ی شلمچه و اهواز و اندیمشک بودم.

 

 

+اگر حالا بستری فراهم شود آیا حاضر هستید که مجدد پرده خوانی کنید؟

-بله! اگر کسی باشد که بیاید کمک دست من و وسایل ام را ببرد و پرده را نصب کند، بله، باز هم می توانم اجرا کنم.

+آموزش چه طور؟ توانایی آموزش دارید؟

-به نسل جوان؟ بله! می توانم.

+هنوز شعرها و مرثیه ها را حفظ هستید؟

-بله. خود اهل بیت کمک می کنند که یادم بیاید.

+هنوز هم عاشق این کار هستید؟

-بله که هستم. درِ خانه ی اهل بیت است. «عمری است که دم به دم علی می گویم/ در حال نشاط و غم علی می گویم/ یک عمر علی  گفته ام و إنشاءالله/ تا آخر هم علی می گویم»

+فکر می کنید چه قدر روی مردمی که می آمدند و برنامه تان را می دیدند تأثیر داشتید؟

-زیاد. حتا زمانی که با اسب می رفتیم این طرف و آن طرف پدرم یک یاحسین که می گفت مردم جمع میشدند. او را می شناختند. حتا یک نفر در منطقه ی بردسکن، روستای حسن آباد هست که می گفتند آن طرف این روستا مردم چادر داشتند و شتردار بودند. در همان جا یک دختربچه از چادر بیرون می آید برود تفریح که گم می شود. دوشب و یک روز گم بوده. پدر ما که می رسد رییس پاسگاه «دهن قلعه» میگوید همین مرشد دخترتان را پیدا می کند. پدر من هم یک یاحق می کشد و آیه ای می نویسد و به آن فوت می کند و به ملاعباس می گوید همین کال آب را بگیر و برو دنبالش، رعنا را پیدا می کنی. وقتی می روند دختر را زیر یک بوته پیدا می کنند که خدا را شکر زنده هم بوده. تمام مردم از چادرها بیرون می ریزند که رعنا را آورند، رعنا را آورند... ملاعباس رعنا را آورد. آن زمان عقیده ها خیلی فرق داشت. حالا همان دختر بچه و نوه دارد.

+این خانم هنوز هستند؟

-بله! الآن با شما می توانم بروم آن جا. من را می شناسند. آن زمان پدر ما معروف شد به مرشد رعنا. من را هم با همین نام می شناسند... می گویند پسر مرشد رعنا

+چه قدر این حس معنوی در زندگی خودتان تأثیر داشته؟

-به عشق مولا حسین زیاد. خیلی هم زیاد.

+ به عنوان کلام آخر اگر حرفی مانده بفرمایید؟

-ما را فراموش نکنید. ما سالها مداحی کردیم. سالها پرده خوانی کردیم. اما دیگر زیاد به این کار اهمیت نمی دهند... یک جایی هم ما را بردند برای پرده خوانی، با همین حال رفتم... اما بعدش دیگر یاد ما نکردند.

مجموع رتبه (0)

0 از 5 ستاره

نظر خود را اضافه نمایید

ارسال نظر به عنوان مهمان

0
  • هیچ نظری یافت نشد.
در خبر نامه وب سایت ما عضو شوید تا از تازه ترین خبرها و مطالب در ایمیل خود باخبر شوید.