«آلبوم موسیقی رنج‌نامه‌ی نسلی سوخته»

اخبار ترشیز
Typography

حمید ضیایی

با موسیقی ناگفته‌هایم را می‌گویم

«آلبوم موسیقی رنج‌نامه‌ی نسلی سوخته»

 همواره این پرسش در ذهنم است که آیا می‌توان برای «هنر» تعریفی جامع و کامل ارائه نمود؟ این پرسش را از هنرمندان متعددی پرسیده‌ام و هرکدام تعریف خاص خودشان را داشته‌اند.  این تعریف‌ناپذیری و در عین‌حال گستردگی تعریف نشان‌گر آن است که هنر یک امر کاملاً درونی است

و هر هنرمند با توجه به دانش و تجربه‌ی زیسته‌اش هنر را تعریف می‌کند. در واقع شاید بتوان این‌چنین گفت که هنر امری است که از درون می‌جوشد و در آن بخش عمده‌ای از تجربه‌ی زیسته‌ی هنرمند دخیل است؛ تجربه‌ای که در بسیاری از انسان‌ها مشترک یا حداقل شبیه است. در نگاهی دیگر می‌توان گفت که هنرمند گاهی ممکن است تجربه‌ی زیسته‌ی دیگری را درک کند و در قالب اثر هنری عرضه کند.  چنین آثاری کمتر دچار تصنع و زیاده‌گویی می‌شود. چراکه اساساً هنرمند می‌داند چه می‌خواهد بگوید و چه چیزی را قرار است پیش روی مخاطب قرار دهد. این‌چنین هنرهایی بی‌شک تاریخ انقضا ندارد و به‌نوعی می‌توان گفت زمان‌شمول است. چه‌بسا ممکن است این آثار در زمانه‌ی هنرمند با اقبال مواجه نشود و یا کمتر مورد توجه قرار گیرد. این آثار حتیٰ می‌تواند تیغ منتقدان را پشت سر بگذارد و از آنان عبور ‌کند.

 

رنج‌نامه‌ی نسلی سوخته...

 

وقتی نامی از «نسل سوخته» به میان می‌آید، ذهن‌مان به سمت دهه‌ی شصت می‌رود. دهه‌ای پر فراز و فرود. شاید تصور کنید گفتن این حرف از زبان یک دهه‌شصتی ناله‌های مرسوم باشد؛ اما خاطرم هست زمانی که آقای «آذری‌جهرمی» به‌عنوان وزیر انتخاب شدند، یکی از حرف‌ها این بود که یک دهه‌شصتی وزیر شده است. انگار رمز و رازی در این خطابه نهفته است. گویی تکه‌ای جدامانده از جامعه است. تکه‌ای که با هیچ وصله‌ای به قبل و بعد خود نمی‌چسبد. شاید بهتر همان است که حرف آقای «مهدی تدینی» مترجم را بپذیریم. «نسلی که سوخت، اما افروخت.» نسلی که ساعت‌ها در میان کوچه به‌دنبال یک توپ پلاستیکی دوجلده می‌دوید و خسته‌وکوفته از دویدن‌های بی‌مقصدش به خانه باز می‌گشت و تشویش و نگرانی و دلهره جزوی جدایی‌ناپذیر از زندگی‌اش بود و هنوز هم می‌توان گفت هست. مهدی تدینی نوشته بود: « این نسل دنبال آرمانشهر نبود. فقط می‌خواست همین جامعه‌ی پردرد را قدری بهتر کند.» اگر از نسل پس و پیش‌مان بپرسیم چه پاسخی به ما خواهند داد؟ آیا می‌پذیرند که ما منطقی‌تر و آرام‌تر عمل کرده و می‌کنیم؟ ما به‌دنبال خودخواهی نبودیم و نیستیم. ما یاد گرفتیم با تمام محدویت‌ها و کسری‌هایی که در زندگی با آن مواجه بودیم، آن‌چه می‌خواهیم، بسازیم. این بخش از تاریخ را نوشته‌اند؟ اگر نوشته‌اند از ما چگونه یاد کرده‌اند؟ احساس می‌کنم با تدینی موافقم! نسلی که سوخت اما افروخت. بدون شک تاریخ این سرزمین از ما به نیکی یاد خواهد کرد. ما نه آرامان‌خواهی پدرمان را داشته‌ایم و نه امکانات امروزی را؛ اما همیشه پر از امید بودیم و هستیم. ما یاد گرفتیم خلاف باور و عقیده‌یمان را بپذیریم و اگر با آن هم‌دوش نشدیم پشت‌پایش هم نزنیم...

پس می‌خواهم بگویم: نسل دوست داشتنی من...

 

رنج‌نامه‌ی نسلی سوخته چیست؟

 

اگر بخواهم برای چندمین‌بار تکرار کنم و مصّرانه‌تر بر باورم پافشاری کنم، باید بگویم هنری برایم ارزمند است که متعهد باشد. بعضی هنر متعهد را با «آنارشیست» اشتباه گرفته‌اند. هنر متعهد چون چشمه‌ای است که از بطن جامعه می‌جوشد و روان می‌شود. می‌رود و آرام‌آرام سنگ‌لاخ‌های مسیرش را صیقل می‌دهد و می‌تراشد، بی‌آن‌که خواب پرنده‌ای را آشفته سازد. به‌جرأت می‌توانم بگویم آلبوم تازه‌منتشر شده‌ی «احسان انوریان» به همراهی خانم «مرسده فرخی» و «ساسان تیموری» این تعهد را خوب از عهده برآمده است. حضور سه دهه شصتی در یک آلبوم با نام «رنج‌نامه‌ی نسلی سوخته».

این آلبوم روایت ملودیک نسلی است که کمتر کسی آنان را باور کرد. روایت نسلی که خودش روی پایش ایستاد و خواسته‌هایش را پی گرفت. سرآغاز این آلبوم با قطعه‌ای است به‌نام «برف در آغوش آفتاب». شور و نشاط عاشقانه‌ای در این قطعه نهفته است. شرح حال عاشقی است که در معشوق ذوب می‌شود و دیگر منی از او نمی‌ماند و همه می‌شود او! می‌شود «ما» و «من» از میان بر می‌خیزد. عاشقی که آرام فرود می‌آید و آرام ذوب می‌شود و آرام چیزی از او نمی‌ماند...

اما این برف برایم تداعی کنند‌ه‌ی چیز دیگر هم بود! بگذارید یک خاطره که از برف‌ها بگویم. ما شب می‌خوابیدم و صبح که بیدار می‌شدیم همه جا سفیدپوش بود. بیداری آن روزمان دور از خمودگی و کسالت‌های هرروزه بود. می‌دانستیم که در آن روز مدرسه‌ها تعطیل می‌شود. آرزویمان هم این بود که این برف‌ ادامه داشته باشد؛ اما آفتاب تمام آمال و آرزوهایمان را ذره‌ذره آب می‌کرد و ما تنها به ته‌مانده‌ی سفیدی برف‌هایی خیره می‌شدیم که گل‌آلوده شده بود. حالا صدای شالاپ‌شالاپ پاها به گوش می‌رسید. گویی آفتابِ پس از برف انتقامِ آسمان‌ها از گناه نابخشودنی ما بود. نفرین آسمان بر ما زمینیان.

قطعه‌ی دوم این آلبوم با نام «پرواز در قفس» است. گمان کنم بتوانید تصور کنید با چه فضای موسیقایی مواجه خواهید بود. شادی‌های کودکی‌مان در هر مضراب سنتورنوازی انوریان جلوه‌ای دیگر دارد. بال‌هایی که به شوق پرواز گشوده می‌شوند و پرواز کرده‌ناکرده واپس می‌روند. این قطعه از نقطه‌ای آغاز می‌شود، بال می‌گشاید و نارفته باز می‌گردد. قطعه‌ای که اوجش سرآغاز فرودش می‌شود.

«فریادی در پستو». فریادی که بر سینه‌ات سنگینی می‌کند و هراسناکی از کشیدنش. از برآوردنش. از بیانش... و امتداد آن تا کجا؟ تا زنده‌ای؟ تا هستی؟ این قطعه دست‌هایش را بر گلویم گذاشته و برنمی‌دارد. گویی می‌خواهد کشیده شود اما نمی‌تواند. سترون است؟ زاینده است؟ نمی‌دانم! اما خوب می‌دانم که هست...

قطعه‌ی «جاده، روبه‌تو» روایتی است از روزگار ما... فراز و فرودها و کج‌دار و مریزهای زندگی... رنج‌ها و شکست‌ها و در نهایت حرکت به‌سوی جایی که نمی‌دانیم کجاست! اما می‌دانیم که باید برویم و می‌رویم. حرکت در این قطعه به‌زیبایی تداعی شده است. رفت‌وآمدها و پاپس‌ نکشیدن‌ها و واپس نرفتن‌ها و ما... حرکت... رفتن... به سوی هرچه می‌خواهیم...

 

قطعه‌ی «بی‌قرار (مولانا)». وقتی به این قطعه رسیدم ناگاه با خودم زمزمه کردم: « کی شود این روان من ساکن/ این‌چنین ساکن روان که منم.» این قطعه به اعتقاد من انتخاب عجیبی بوده و این نشان از تضادی دارد که همواره در بین ما بوده و هست. تضادی بین خواستن و نخواستن. ماندن و رفتن. بودن و نبودن. زیستن و نزیستن...

 

این آلبوم موسیقی روایت شفاهی و ملودیکی از تاریخی است که به زبان نیامده است. احسان انوریان راست می‌گوید که موسیقی زبان اوست. حرف‌هایش را با موسیقی می‌گوید. حالا برایمان حرف‌هایی دارد که تنها می‌توانیم بنشینیم و بشنویم و بغض کنیم و لبخند بزنیم و...

این آلبوم در تاریخ 26 فروردین‌ماه قرن‌ جدید و سال جدید در محل کتابکده‌ی نردبان آسمان رونمایی شد. آلبومی که می‌توان ساعت‌ها به آن گوش داد و لذت برد.

 

 

 

 

مجموع رتبه (0)

0 از 5 ستاره

نظر خود را اضافه نمایید

ارسال نظر به عنوان مهمان

0
  • هیچ نظری یافت نشد.
در خبر نامه وب سایت ما عضو شوید تا از تازه ترین خبرها و مطالب در ایمیل خود باخبر شوید.